Showing posts with label Future. Show all posts
Showing posts with label Future. Show all posts

Friday, 27 June 2008

سرمای ِ جهنم

آن روز که دوباره خورشید طلوع کرد،
روزی که دوباره ترس‌هایم آغاز شد.
فرار ِ شش‌ساله از آن روز و دوباره آن‌روز و گذر ِ سریع ِ زمان
آن جرقه که ناخودآگاه زده‌شد
و آتشی که هم‌چنان شعله‌ور است.

دیشب رویای ِ ژاپن را دیدم، سرزمین ِ آفتاب ِ همیشه تابان
آن روز که خورشید غروب نخواهد کرد، فرا می‌رسد.

به دوردست‌ها می‌نگرم؛ تصاویری که می‌درخشند
و میله‌های ِ دیوارهای ِ زندان‌واری که هر روز در مسیرم از آن‌ها می‌گذرم.

این روزها گرمای ِ غریبی حس می‌شود.
گرمایی که با هیچ رادیاتوری برابری نمی‌کند.

Friday, 29 February 2008

سوتفاهم

بر فراز ِ ابرها، از میان ِ کوه‌ها، لا‌به‌لای ِ درختان، آن طرف ِ یال ِ کوه‌هایی که آفتاب در پس ِ‌شان غروب می‌کند؛ درست همان دوردست‌ها ...

انسان‌هایی پست، با سیب‌هایی در دست، برای ِ باز‌شدن ِ دروازه‌های ِ بهشت ِ موعود صف کشیده‌اند.

زنان ِ کریه به بهشت نمی‌روند،
در پردیس، تمام ِ سوراخ‌ها را زنان ِ زیباروی پُر کرده‌اند.

اسب‌ها می‌تازند.
روزها همواره می‌گذرند.
نمی‌دانم منم که می‌گردم یا زمین است؛ من نظاره می‌کنم.

دلم تنگ شده‌است، ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ همین

Tuesday, 8 January 2008

کثافت ِ خوکی

سطوح ِ عظیم و وسیع ِ یخ؛ کودکی که پاتیناژ بازی می‌کند.
موسیقی ِ سکوت که نواخته می‌شود.
درخشش،
نوری که کور کرد؛ و شکست نور در لابه‌لای ِ یخ‌پاره‌ها.

کلوچه پخته‌ام ... بوهایی به مشام می‌رسد.
دیشب که داشتم خمیر را آماده می‌کردم، توانستم نمک را کمی زیادتر بریزم. باید خوشمزه شده‌باشد.
غروب که شد کمی می‌خورم.

شاید اگر بخت یارت باشد، دریای ِ یخ بسته را هم ببینی. در میان ِ این همه مردگی، دایره‌ای نارنجی، زندگی را یادآوری می‌کند.

آیا توانستی صدای ِ یک دست را دریابی؟

Friday, 4 January 2008

لباس‌های ِ نامریی

در برف سگی زرد ایستاده،
منظره‌ی غروب ِ غم‌انگیز ِ خورشید را نظاره می‌کند.
خورشید که غروب کرد، اکنون دیسکی از مس ِ براق در افق می‌درخشد؛
و زمین ِ مرده نور می‌گیرد.

آرام آرام سایه‌های ِ خاکستری ِ برجای‌ماندگان ِ انفجار ظاهر می‌شوند.
لکه‌های ِ سیاه بر سطحی چنان سپید که گویی کفن ِ مرده‌ی ِ بزرگی است؛
پوستی بر اسکلت ِ سیاه ِ پیرمردی که در حال سجده به کوهی است که قله‌ی همیشه پر برفش در نور ِ قرمز می‌درخشد.

... کسی در این نزدیکی نیست ...

هواپیما اوج می‌گیرد؛
آهسته، حس ِ شناور بودن دارم.
از میان ِ مه‌دودها که بیرون آمدم، اکنون دوردست را می‌بینم که سپیدی می‌درخشد.

روزهای ِ پس از انفجار سرد بود،
ابرها آمدند،
همه‌جا سرد شد؛
برفی که از آسمان فرو‌نریخته بود همه‌جا را سفید کرد.

Monday, 17 December 2007

هارمونی

گاهی که در مراحل ِ شیرینی ِ سکوت ِ افکارم،
توانسته‌‌ام یادِگاران ِ گذشته را گرد‌‌آورم؛
آه کشیدم بر فقدان ِ بسیار از آن چیزها که دیدم. ˆ

بر بالای ِ کوهی پر از برف ِ تازه‌ی ِ پاییز، ابعادی از فلز و نور دیدم؛
گل‌بهی ِ سیر چه با آسمان ِ کبود ِ لاجوردی ِ دم ِ غروب هم‌خوانی دارد؛ با سپیدی ِ برف و خاکی ِ بوته‌های خشک؛ مزارع ِ پرورش ِ ماهی ...
خواب دیدم،
سگی سنگین و خاکستری؛
جماعت ِ سیاه‌پوشان و کلاه‌داران ِ منتظر

با سوگ‌‌های کهنه غمی نو، زمانه از دستم می‌‌رود.
آن‌‌گاه است که می‌‌توانم چشمی ناجاری را ترغیب کنم،
از برای ِ دوستان ِ ارزشمند که در شب ِ بی‌‌پایان ِ مرگ نهان‌‌اند. ˆ

زمانی است که گذشته
شیشه‌‌های پنجره‌‌ام کثیف است.
روزگاری است که شغل‌‌های ناخواسته از در و دیوار بالا می‌‌رود.

ˆ based on Shakespeare's sonnet xxx