Showing posts with label Sun. Show all posts
Showing posts with label Sun. Show all posts

Monday, 12 May 2008

خانه‌ی ِ دوست کجاست؟

کوه‌ها همیشه هستند، ‌خورشید غروب خواهد کرد.

[نور ِ طلا که از پشت ِ کوه‌ها می‌پاشد، خاک ِ سپید، همه‌جا سبز، تک درختی ایستاده و کارگری که هر روز بر پای ِ درخت می‌گرید.]

اجسام از آن‌چه در آیینه می بینیم به ما نزدیک‌ترند.

عروسکی دیدم در میان ِ آتش،‌ گویی مانده بود تا مرگ کودکان را به رخ بکشد.

Tuesday, 8 January 2008

کثافت ِ خوکی

سطوح ِ عظیم و وسیع ِ یخ؛ کودکی که پاتیناژ بازی می‌کند.
موسیقی ِ سکوت که نواخته می‌شود.
درخشش،
نوری که کور کرد؛ و شکست نور در لابه‌لای ِ یخ‌پاره‌ها.

کلوچه پخته‌ام ... بوهایی به مشام می‌رسد.
دیشب که داشتم خمیر را آماده می‌کردم، توانستم نمک را کمی زیادتر بریزم. باید خوشمزه شده‌باشد.
غروب که شد کمی می‌خورم.

شاید اگر بخت یارت باشد، دریای ِ یخ بسته را هم ببینی. در میان ِ این همه مردگی، دایره‌ای نارنجی، زندگی را یادآوری می‌کند.

آیا توانستی صدای ِ یک دست را دریابی؟

جایی آن بالا

مردی را ایستاده دیدم که کوه‌ها را می‌نگریست. اجتماع ِ درختان ِ سیاه و ابرهای ِ شناور و نوری که از افق جاری‌است.
جاده‌ای از آهن و شیشه می‌بینم؛
چراغ‌هایی که خاموش و روشن می‌شوند
و انتهای ِ جاده که به جایی مخوف می‌رسد، جایی که گردباد درنوردیده‌است.

اتفاقی افتاده

سالیان به طول می‌انجامد تا دوباره ببینم.
اولین باری است که طلوع ِ خورشید ِ سرخ را می‌بینم؛
خوشنودم. توفان ِ یخ می‌وزد. من حمام ِ آفتاب گرفته‌ام.
ردیف ِ تیرهای ِ برق ِ واژگون دیدنی است.

Tuesday, 25 December 2007

Dr. StrangeLove

مردی با چشمان ِ نافذ و دستی گرم، این تمنای ِ زیبا بودن؛
شاید فقط ظاهری شیک داشتن
سبز شدن از عهده‌ی همه‌کس بر می‌آید.

عکس‌های مخوف و ترسناک
روز ِ عجیبی است!

آن فرق ِ بنیادی که میان ِ دانشگاه ِ تهران و دانشگاه‌های ِ دیگر وجود دارد؛
آن‌چنان زیاد است که حضور ِ من را باور ناپذیر می‌کند؛
امروز روز جهانی ِ معماران است.

[اما، ... ] فقط آدم‌های ِ خاصی از توی ِ سیمان ِ سفت، سبز می‌شوند.
سرمای ِ سخت و صف‌های ِ طولانی ِ تاکسی، هنری‌های ِ دوست‌نداشتنی با آن گونه‌های ِ سرخ؛ خواب ِ سر ِ شب.

آفتاب می‌تابید،
اما امروز عصر که به سراغش رفتم کمی سرد بود.
او هم قهر کرده، و من در خورشید گرفتگی ِ عظیمی شناورم.

رنگ‌های ِ آفرینش

ساعت‌های آفتاب و ابرهایی که یک‌راست از بهشت به آسمان ِ من سرازیر شده‌اند.

دیدن ِ عظمت ِ خورشید گرفتگی در قلب ِ آفریقا؛
شش سفیدپوست و محاصره‌ی ِ صدها بلکه هزارها سیاه‌پوست ِ آدم‌خوار که ایستاده‌اند و آسمان را می‌نگرند.
هوا سرد شده، آبشار آرام است؛ جهان می‌میرد.

جهانی پر هیاهو که از برای ِ مرگ ِ لحظه‌ای ِ خورشید خاموش می‌شود.

بر بلندای ِ وجود ِ هر انسانی، پرچمی از رنگ در اهتزاز است؛
بر گروهی آفتاب ِ تابان تابیده، نسیمی خنک می‌وزد؛
بر دیگران باران می‌بارد، برف می‌نشیند.
و انسان‌های ِ خاکستری در حسرت‌اند.

آفتاب برگشت؛
فهمیدم آدمیان همگی یکسان‌اند و چه کوچک‌اند این مخلوقات ِ گونه‌گون.