Showing posts with label grumpy. Show all posts
Showing posts with label grumpy. Show all posts

Thursday, 17 April 2008

تقاضا برای یک تجاوز ِ از پیش تعیین‌شده

چراغ‌های ِ کم‌نور ِ سفید که پارک را روشن کرده‌اند
هوای ِ مرطوب و نمناک ِ یک غروب ِ ابری.
غذاهایی که بوی ِ چمن می‌دهند
مردمی که فقط به دعوای ِ پسران ِ بستنی فروش فکر می‌کنند
و بقایای ِ دستمال‌های ِ کاغذی ِ مصرف نشده.

در کنارم زنی نشسته که چیزی برای اندیشیدن پیدا نمی‌کند.
آن دورتر مردی هست که سیگارش افکار را پاک می‌کند.
و یک گدا، کسی که همواره در فکر ِ راهی جدید برای ِ گذران ِ زندگی است.
و گاهی مهربانی ِ انسان‌هایی از سرزمین دیگر

این سرگذشت ِ خیارشورهای ِ شسته‌شده‌ای بود که انتظار ِ بریده‌شدن را می‌کشیدند.

Thursday, 27 December 2007

Radiation

لحظه به لحظه به آدمیان شک می‌کنم، تا آن‌که اتفاقی بیافتد. در دامی گیر افتم؛ بر بخت ِ سیاهم اشک ریزم؛ سر به زیر افکنم.
تا آن‌گاه که نوری می‌تابد، دستی به سویم دراز می‌شود ...
آن هنگام که ابرها کنار می‌روند ...
و یک‌باره گرما ...

غذاها از دهان به سمت ِ معده جریان ندارند.
همه‌جا بوهای ِ عجیبی می‌دهد.
من بر خلاف ِ همیشه بی‌تفاوتم
و مرگ در صبحی غمناک

چراغ‌هایی که دوتا دوتا می‌گذرند تا حضور ِ عینک ِ آفتابی در هوای ِ مه‌آلود را توجیه کنند.
جاده‌ای که آرام سُر می‌خورد.
آرام، آرام، آرام، ...

انسان که همواره انسان است؛ گویا لعنت فرستادن مد شده.

Saturday, 15 September 2007

هر چیز ِ خوبی می‌تونه معمولی هم باشه

یه وقت‌هایی تو زندگی به یه نقطه‌ای می‌رسی که باید برگردی و به پشت ِ سرت نگاه کنی. توی بعضی از این نقطه‌ها می‌بینی کارهایی کردی که کاش نمی‌کردی، حرف‌هایی زدی که کاش نمی‌گفتی، جاهایی بودی که کاش نمی‌بودی ...

بنفش، رنگ ِ مورد ِ علاقه‌ی منه!

تا حالا سیب ِ قرمز دیدی، با این که پوست خیلی قشنگی داره، اما وقتی می‌خوریش هم پوک و هم بی‌مزه ست. سیب ِ سبز فقط یه سیب ِ سبزه، اما خیلی خوشمزه ست! کمی ترش!

اگه یه سیب ِ سبز توی آفتاب بمونه، بعضی جاهاش قرمز می‌شه

من یه آدم کامل و بی‌عیبم واسه همین هم دنبال کسی می‌گردم که کامل و تک باشه

بعضی‌ها نمی‌دونن چی کار می‌کنن، خیلی سخت تصمیم می‌گیرن؛ خودشون هم نمی‌دونن چی می‌خوان!

... می‌خواستم کفش بخرم. یه مغازه‌ی خیلی بزرگ و بی‌نهایت کفش و یک ساعت از وقت ِ من و چند نفر ِ دیگه...

ثانیه‌های آخر: نمی‌دونم کدوم رو می‌خوام، برام فرقی نمی‌کنه!

ولی اون موقع 23 سالم نبود که زندگی برام سخت بشه!

مادرم می‌گه دوستت چه اسم عجیبی داره. چه عجیب که من هم موافقم.

Saturday, 25 August 2007

This is August 25th!


عکس ِ بی‌حجاب!

مردم ادا دارن، اطوار دارن، صدا از خودشون در می‌آرن، حالت‌های عجیب دارن، مسخره نیستن ولی دوست دارن این طوری دیده بشن، درک خیلی از چیزها از حیطه‌ی عقل و شعور من خارجه!

اثرات ِ گندیدگی ست که به چشم دیده می شود.
و دیوانه‌ای موسیقی گوش می‌دهد؛
خامه می‌خورد و غرولند می‌کند.

چرا امروز می‌پرسه مواظب ِ خودم هستم؟
چی شده!

آدم ِ بی‌حجاب رفت.