Showing posts with label truth. Show all posts
Showing posts with label truth. Show all posts

Monday, 12 May 2008

خانه‌ی ِ دوست کجاست؟

کوه‌ها همیشه هستند، ‌خورشید غروب خواهد کرد.

[نور ِ طلا که از پشت ِ کوه‌ها می‌پاشد، خاک ِ سپید، همه‌جا سبز، تک درختی ایستاده و کارگری که هر روز بر پای ِ درخت می‌گرید.]

اجسام از آن‌چه در آیینه می بینیم به ما نزدیک‌ترند.

عروسکی دیدم در میان ِ آتش،‌ گویی مانده بود تا مرگ کودکان را به رخ بکشد.

Saturday, 10 May 2008

در دستان ِ یک غریبه


باید جلوی ِ دویدن ِ چشمانم را بگیرم.
لحظه‌ای از پی ِ لحظه‌ای
هر لحظه از زندگی ِ هر کدام از ما
امیدی‌ست برای نرسیدن به آینده.

درها بازند، تلفن‌ها زنگ می‌خورند،
[کسی می‌گفت که سلام کردن هم نمی‌دانم.]
صدای ِ همهمه دعوت می‌کند.

و من که بر آستانه ایستاده‌ام
و به چشمانی می‌نگرم که تصویر ِ آدمیان ِ شبح‌وار ِ این دیار را نشان می‌دهند.
گاهی می‌ایستند، ته لبخندی، گوشه کنایه‌ای
کاش فنچ‌ها از یک روز تنهایی نمی‌مردند.

قلبم روزی از کار می‌ایستد.

حیرت از این همه نادیدنی؛ بهت و آن آب ِ دهانی که فرو نمی‌رود.
و این حکایت ِ تکراری ِ انجماد ِ زمان و پرواز ِ مکان.

Sunday, 17 February 2008

همان ۲۲ گل ِ نشمرده

نارنجی:
رنگ ِ شب، درخشش ِ سیاه، تلالویی در چشمان ِ یک مار
چه عجیب، نام از هزاران سنگری است که هیچ‌گاه وجود نداشته

کپه‌کپه‌های ِ گِل، رد ِپای ِ آدمیان و زندگانی‌های ِ لگدمال‌شده‌ی ِ تو و من ...
در امتداد ِ پیچان ِ مار‌های ِ نارنجی ِ غول‌آسا؛

همه رویای ِ خانه‌ی ِ دربا را می‌بینند.
همه نمی‌دانند.

Sunday, 6 January 2008

مواهب ِ تنهایی

در این دنیا

لحظاتی از هیاهو، ‌لحظاتی از آرامش، هر لحظه با آن دیگری در‌آمیخته‌است.
انسانی خوش، انسانی پر از غم، شخصی متکبر، شخصی از خود گذشته؛
بشر با بشر، آمیخته در جهان ِ من و من هستم و خودم.
جدا از هیاهوی ِ اطراف، در سکوتی که نمی‌دانم چرا ایجاد شده؛ می‌بینم و لبخند می‌زنم. انگار هر چه تیر است که شلیک می‌شود، از کنارم می‌گذرد.

از من هیچ کاری بر نمی‌آید.

از لطف ِ دوست‌ی
در این جهان ِ پر هیاهو، که سنگی روی ِ سنگی بند نمی‌شود،
که از سرما نمی‌دانی به کدامین سوراخ پناه ببری؛
سیر شده‌ام؛ دوستی که تازه از دو شب ِ پیش باز یافته‌ام.
خوشنودی موهبتی است.

Tuesday, 13 November 2007

دوستی می‌میرد

انسان، از آن چیزی که بسیار دوست می‌دارد، خود را جدا می‌سازد؛
در اوج ِ تمنا نمی‌خواهد؛
دوست می‌دارد، ولی در‌عین‌حال می‌خواهد که متنفر باشد؛
امیدوار است، اما امیدوار است که امیدوار نباشد؛


همواره به‌یاد می‌آورد که می‌خواهد فراموش کند.

نور می‌میرد

چند شب ِ پیش خواب دیدم،
آفتاب هفته‌ای یک‌بار خواهد درخشید.

از بودن و نبودنش،
از خوبی و بدی‌اش،
از اعتماد و بی‌اعتمادی‌اش،
از غرور و شکسته‌نفسی‌اش.

می‌ترسم...

در میان ِ هفت سیاره‌ی ِ دیگر، من مادر ِ زمین‌ام.
سبز و آبی، با ابرهای ِ سپید و آغوش ِ باز؛ به منفعت نمی‌اندیشم.

پلوتو را بیرون کرده‌اند.

کاش آقاجون بودند و راهنمایی می‌کردند.

احتیاجی ندارم انگار، این طور می‌گویند.

استخوان‌هایم درد می‌کنند؛
دل ِ من می‌شکند، دوستی می‌میرد،
وقتی از بالای ِ دیوار افتادم، انگار چند روزی است کنایه‌وار رو به موت‌ام.

Wednesday, 31 October 2007

Forgetting What I've Done...

تمام ِ ریشه‌های ِ بزرگ و کوچک ِ خاندان‌های کثافت‌زده و نزده‌ی ِ من.
تمام ِ این من‌ها ... هیچ از آن ِ دیگران.
باید تصحیح کرد، شعر ِ چینی ِ ترک‌خورده‌ی ِ نازک ِ تنهایی ِ من را.

انزجاری دارد که با مرگ هم پاک نمی‌شود، با دوزخ ِ ابدی شسته نمی‌شود. بودن و عذاب ِ پایان‌ناپذیر ِ وجدان ِ ترک‌خورده را کشیدن.

محرومیت از نعمت‌های انسانی، ابر انسان می‌سازد.

دلم،
حضور ناگهانت را می‌خواهد؛
...
[که خنده‌های بی‌امان را به من هدیه کند
درد ِ نبودنت،
مادرم بدجوری بی‌تابی می‌کند؛
نرو.]

به یاد ِ روز ِ کشف ِ نوای ِ دل‌انگیز ِ موسیقی...
به یاد ِ روز ِ چیزهای سوییسی...
به یاد ِ روز ِ دو نفره...

به یاد ِ خواب ِ دم ِ صبح،
چراغ‌های ِ نارنجی ِ دوطرفه‌ی ِ ۵٠ متری.
سردردی که نمی‌دانم به کدامین گناه ِ نبخشوده آمد.

از روز ِ تحمل‌های فراوان، از هر دری، از هر نوعی...
شاید روزی دیگر ...

جهان بی تو مکانی‌ست پر از سلول،
نرو، بگو ... سالروز ِ تولدت کی است؟

Friday, 19 October 2007

Pictures came and broke your heart!

نمی‌تونم باور کنم؛ روزی بوده که مثل بقیه بودی.
حالا ترک‌های کهنه‌ی ِ خاک‌خورده‌ی ِ پنهان ِ لبخند ِ شیطانی‌ات دیده می‌شود.

دیگر به خدا پناه نمی‌برم. پناهی نمی‌خواهم... انتقام می‌گیرم مانند قالب پنیری که از تله‌موش فرار می‌کند.

وقتی برای دوستی نیست، فقط تا سه‌شنبه.
می‌شه که دوستی رو کنار گذاشت و فقط به چیزهای دیگه فکر کرد
باشه فکر می‌کنم... حتما ً! من ok هستم.
دنبال کس دیگه‌ای بگرد. خیلی مایل نیستم.

در سرزمین ِ پادشاهی ِ نیاکانمان یخبندان است.

این همه پول خرج شد و مسافرتی که بیهوده بود، حیف!

Thursday, 11 October 2007

رتوش


از این حرف بدم می‌‌آد،
حس مغازه‌داری رو داره که جنسش رو مجانی فروخته

چرا که نه! وقتی تو دراز بکشی و برای ِ دو ساعت تمام، هرچی داری برای ِ رضایت یکی بدی و خودت نقش یه فرشته‌ی ِ مراقب رو بازی کنی که به‌خاطر هر اتفاق طبیعی عذرخواهی کنه و عذاب وجدان داشته باشه، چرا که نباید ازت تشکر بشه. حقته!
این کوچک‌ترین چیزه.

حس نبودن ِ ۵۰ ساله‌ی تو!
اما هنوز شروع راه ِ انتظار ِ ۵۰ ساله هست و من غم دارم.

بودن یا نبودن، مسئله غم است که می‌ماند، پاک نمی‌شود با الکل و پنبه.
غم و شادی،
نیک می‌رود بد می‌آید، می‌ماند، دیگر نمی‌رود.

خیلی ممنون،
لطف کردی.

غمی که تا چراغ‌های ِ نارنجی ِ چشمک‌زن ِ انتهای ِ کوچه‌ی ِ ۵۰ متری طول می‌کشد.

Saturday, 15 September 2007

هر چیز ِ خوبی می‌تونه معمولی هم باشه

یه وقت‌هایی تو زندگی به یه نقطه‌ای می‌رسی که باید برگردی و به پشت ِ سرت نگاه کنی. توی بعضی از این نقطه‌ها می‌بینی کارهایی کردی که کاش نمی‌کردی، حرف‌هایی زدی که کاش نمی‌گفتی، جاهایی بودی که کاش نمی‌بودی ...

بنفش، رنگ ِ مورد ِ علاقه‌ی منه!

تا حالا سیب ِ قرمز دیدی، با این که پوست خیلی قشنگی داره، اما وقتی می‌خوریش هم پوک و هم بی‌مزه ست. سیب ِ سبز فقط یه سیب ِ سبزه، اما خیلی خوشمزه ست! کمی ترش!

اگه یه سیب ِ سبز توی آفتاب بمونه، بعضی جاهاش قرمز می‌شه

من یه آدم کامل و بی‌عیبم واسه همین هم دنبال کسی می‌گردم که کامل و تک باشه

بعضی‌ها نمی‌دونن چی کار می‌کنن، خیلی سخت تصمیم می‌گیرن؛ خودشون هم نمی‌دونن چی می‌خوان!

... می‌خواستم کفش بخرم. یه مغازه‌ی خیلی بزرگ و بی‌نهایت کفش و یک ساعت از وقت ِ من و چند نفر ِ دیگه...

ثانیه‌های آخر: نمی‌دونم کدوم رو می‌خوام، برام فرقی نمی‌کنه!

ولی اون موقع 23 سالم نبود که زندگی برام سخت بشه!

مادرم می‌گه دوستت چه اسم عجیبی داره. چه عجیب که من هم موافقم.

Tuesday, 28 August 2007

زندگی کردن شعور لازم داره


می‌آیی یه قهوه بخوریم؟

بعضی وقت‌ها برمی‌گردی ببینی چی نوشتی؟ هر چی می‌خونی و جلو می‌ری، هر چی بیشتر می‌خونی، بیشتر نا امید می‌شی.

منتظر ِ من که نموندی؟

چون دوستت دارم
این رو واست درست کردم، وگرنه من تا حالا واسه هیچکی همچین کاری نکرده بودم

بعضی چیزها از درک و شعور ِ من خارجه!

به بالا نگاه می کنی و چیزهای احمقانه‌ی ِ غیرعادی می‌بینی!

Friday, 24 August 2007

Friedrich Wilhelm Nietzsche

Pablo Picasso, Guernica

"Did you ever say yes to a pleasure?
Oh my friends, then you also said yes to all pain.
All things are linked, entwined, in love with one another."
- Also sprach Zarathustra (Thus Spoke Zarathustra), 1883-5


"What does not kill me, makes me stronger."
- Götzen-Dämmerung (The Twilight of the Idols), 1888

Thursday, 23 August 2007

آمده ست تا بخواند شرح ِ حال ِ زندگی ِ من را

دردم بین زمین و دلم گیر کرده
مانده تا خاک شود یا بماند
می‌خواهد نمیرد،
آرام شود؛
نمی‌گویم
ساکت می‌نشینم،
تا بگذرد
بلکه باد با خود ببرد،
آن‌چه بر من می‌گذرد
مرده‌ام لب به سخن بگشاید،
آن‌قدر می‌گذرد.

این یک کمای ِ سفید است

یادت می‌آد؟ همون موقع رو می‌گم که سرد بود که کاسه‌ی سوپ ِ یخ‌بسته توی دستت بود که صورتت نزدیک بود توی کاسه بیافته و تو با دست ِ لرزان قاشق رو جلوی صورتت نگه‌داشته بودی و به اون جلو خیره بودی؛ خواستی قاشق رو توی دهنت بگذاری که یهو چیزی توی دلت فرو ریخت و تو هنوز خیره بودی.


دلم گیج می رود
حس ِ حماقت ِ پس از خوردن سوپ ِ یخ‌بسته باقی مانده
می‌لرزد همه چیز
گفتن یا نگفتن
اشک می‌آید و من سختم است
کاش کسی نبیند