عجایب ِ دنیای ِ مادی
... سیزده، اختلافی که از یک عدد ِ نحس شروع میشود.
هر روز، اتفاق از پس ِ اتفاق
هر روز، یک تلنگر ِ ساده
هر روز، میدانی که در این دنیا هیچ به تو تعلق ندارد.
میخواستم خودکشی کنم. به یاد ِ ساعتهای ِ شادی
عجایب ِ دنیای ِ مادی
... سیزده، اختلافی که از یک عدد ِ نحس شروع میشود.
هر روز، اتفاق از پس ِ اتفاق
هر روز، یک تلنگر ِ ساده
هر روز، میدانی که در این دنیا هیچ به تو تعلق ندارد.
میخواستم خودکشی کنم. به یاد ِ ساعتهای ِ شادی
Scribbled by Bee at 12:51 pm | Permalink 1 comments
Labels: bipolar, Grey, JC, Remembrance
Scribbled by Bee at 1:23 am | Permalink 1 comments
Labels: bitter, death, friend, Grey, JC, me, sobering, truth
التماسی که از نگاه میبارد. حرکت دست به سوی ِ لبها. حرکت ِ آرام ِ پاها و کیفدستی ِ زنانه که آویزان است.
صدای ِ دلانگیز ِ کیسهای در باد و انسانی که بر بالای ِ صندلی ِ فلزی ِ سبز نشستهاست.
امروز آدمیان یک رنگاند. سبز و خاکستری، از نژاد ِ درخت ِ زبانگنجشک، از خاکستری ِ آسمان ِ ابری؛ باران نمیبارد.
Scribbled by Bee at 4:11 pm | Permalink 1 comments
در تمام ِ شبهای ِ نخوابیده، در هر چه ساعت ِ خواب، برای ِ تمام ِ خوابهای ِ ندیده در همین سالیان ِ نزدیک.
روزها به سرعت میگذرند:
باد ِ سردی میوزد، دختر ِ سه سالهای که بر جای ِ پای ِ صندلی ِ چرخدار نشستهاست، روسریاش را به دور گردنش میپیچد.
ابرها آمدهاند. میترسم چشمانم از دیدن ِ ببرها کور شوند.
به جای ِ شبهای ِ خوابآلود ِ گذشتهی ِ نزدیک.
مرگ ِ رانندهی اتوبوس ...
اینجا مازندران است.
Scribbled by Bee at 10:51 am | Permalink 0 comments
بیمارم.
ریشههای ِ بیماری تمام ِ وجودم را فرا گرفتهاند.
چند روزی است احساس میکنم از دهانم خارج میشوند.
بیملاحظه زندگی کردن راحت بود.
صبح خواب بودم. آفتاب از میان ِ در میتابید، و من بیدار شدم.
به سختی نفس میکشم، آنقدر سخت که سربازی به سربازی نرفتنم غبطه میخُورَد. که همهکس از درون چشمانم درونم را میدید.
رویای ِ شگفتانگیز ِ دنیایی مملو از رنگ،
موجودات ِ هوسانگیزی که چشمک نمیزنند؛
و التزام ِ من به باورهای ِ شخصی که میپنداشت محور ِ جهان ِ پیرامون است.
Scribbled by Bee at 7:08 pm | Permalink 1 comments
Labels: bitter, Grey, Ice, Indifference, sobering
بر فراز ِ ابرها، از میان ِ کوهها، لابهلای ِ درختان، آن طرف ِ یال ِ کوههایی که آفتاب در پس ِشان غروب میکند؛ درست همان دوردستها ...
انسانهایی پست، با سیبهایی در دست، برای ِ بازشدن ِ دروازههای ِ بهشت ِ موعود صف کشیدهاند.
زنان ِ کریه به بهشت نمیروند،
در پردیس، تمام ِ سوراخها را زنان ِ زیباروی پُر کردهاند.
اسبها میتازند.
روزها همواره میگذرند.
نمیدانم منم که میگردم یا زمین است؛ من نظاره میکنم.
دلم تنگ شدهاست، همین
Scribbled by Bee at 1:08 pm | Permalink 1 comments
Labels: Dream, Future, Grey, Indifference
روزهای ِ تکراری و تجربههای ِ جدید
۷ است که میروم، میآیم، میبینم، لمس میکنم.
چهقدر طول خواهد کشید تا خودداری را بیاموزم؟
دیروز، گویی روز ِ موعود بود.
در این زمانه که کسی پارچه سفارش نمیدهد؛
خواب ِ ناز ِ کارگر ِ رنگرزی را آشفتم.
ردیفهایی از پرده خواهم آویخت.
برف ِ زیادی آمده؛
از هر جا آدمیانی به سرعت بر برفها اسکی میکنند.
هر چه میگردم باز هم کمتر مییابم.
باید همهچیز را بویید...
Scribbled by Bee at 12:06 pm | Permalink 0 comments
Labels: Grey, life, pain, past, Remembrance
در درون وجود هر انسان چیزی نهفته است
عالمی از جنس ِ سنگ و یخ،
چیزی از نوع ِ حرص و آز،
موجودی از شکل ِ خیال و وهم.
همهجا را مه گرفته ...
کسی کمک میخواهد.
حتی خدا نمیداند جهان چگونه خلق شد.
آدمیان زیاد قسم میخورند، سرشتهشده در سرشتشان؛
میروند و دیگر باز نمیآیند.
تا زمانی که دگرباره هوس به سراغشان بیاید. *
گاهی کودکان فریاد میزنند ...
آفتاب میآید؛
هر روز، زندگی دوباره آغاز میشود.
* ترتیب دو جمله تغییر داده شد، تا مقصود واضح باشد.
Scribbled by Bee at 7:01 pm | Permalink 6 comments
سطوح ِ عظیم و وسیع ِ یخ؛ کودکی که پاتیناژ بازی میکند.
موسیقی ِ سکوت که نواخته میشود.
درخشش،
نوری که کور کرد؛ و شکست نور در لابهلای ِ یخپارهها.
کلوچه پختهام ... بوهایی به مشام میرسد.
دیشب که داشتم خمیر را آماده میکردم، توانستم نمک را کمی زیادتر بریزم. باید خوشمزه شدهباشد.
غروب که شد کمی میخورم.
شاید اگر بخت یارت باشد، دریای ِ یخ بسته را هم ببینی. در میان ِ این همه مردگی، دایرهای نارنجی، زندگی را یادآوری میکند.
آیا توانستی صدای ِ یک دست را دریابی؟
امروز هرچه گشتم اثری از زیبایی ندیدم.
همهجا میتپد.
زندگی در لابهلای ِ گیاهان ِ خشک ِ بارانخورده ادامه ندارد؛
در کنار ِ جاده ایستادهاند و راه ِ بهسوی برزخ را نشان میدهند.
آدمهای ِ لاغر و آدمهای ِ خپله.
شمارههایی که از آسمان بهجای ِ برفهای دیروزها فرو میریزند،
و ناچار از آدمهایی که پول ندارند؛
اجازهی ِ حرفزدن صادر نمیشود.
پاهایم در آب شناور است.
پارچههای ِ سبزی را دیدم که با پوست ِ سبزهی ِ پر مو بدجوری همخوانی داشت؛
دخیل بسته بودند به درختان ِ کاجی که همیشه هستند و کسانی که برف ِ رویشان را میتکانند.
Scribbled by Bee at 6:10 pm | Permalink 2 comments
در برف سگی زرد ایستاده،
منظرهی غروب ِ غمانگیز ِ خورشید را نظاره میکند.
خورشید که غروب کرد، اکنون دیسکی از مس ِ براق در افق میدرخشد؛
و زمین ِ مرده نور میگیرد.
آرام آرام سایههای ِ خاکستری ِ برجایماندگان ِ انفجار ظاهر میشوند.
لکههای ِ سیاه بر سطحی چنان سپید که گویی کفن ِ مردهی ِ بزرگی است؛
پوستی بر اسکلت ِ سیاه ِ پیرمردی که در حال سجده به کوهی است که قلهی همیشه پر برفش در نور ِ قرمز میدرخشد.
... کسی در این نزدیکی نیست ...
هواپیما اوج میگیرد؛
آهسته، حس ِ شناور بودن دارم.
از میان ِ مهدودها که بیرون آمدم، اکنون دوردست را میبینم که سپیدی میدرخشد.
روزهای ِ پس از انفجار سرد بود،
ابرها آمدند،
همهجا سرد شد؛
برفی که از آسمان فرونریخته بود همهجا را سفید کرد.
Scribbled by Bee at 4:40 pm | Permalink 1 comments
Labels: bitter, death, Future, Grey, life, past, Remembrance, vision
(یا داستان ِ زندگی ِ من)
از ورای ِ موجودات ِ هوسانگیز، دوستی خود را مینمایاند.
گرمایی آشنا میآید. مانکنهای ِ مُد، خندان، اتوموبیلها، شهرهای ِ عظیمالجثه؛ صدای ِ حرکت ِ زندگی، آسمانهای خاکستری؛ آدمیانی خندان، که از سرما میلرزند و میروند.
دوستداشتهشدنهای ِ گاهوبیگاه، دوستداشتهشدنی که هنوز شروع نشده و پشت پرده مانده.
قوطیهای ِ کنسروهایی را که میخورم، نگه میدارم؛ لبههایشان را سمباده میزنم تا دستهایم را نبُرند.
از خودم عکس گرفتم...؛
از خودم عکس نمیخواهم
نمیخواهم کسی مرا با عکسهایم به یاد آورد
تنها دوست دارم مرا به یاد آورند ...
انسانها در تکاپو و من ثابتم، آنچنان آرام که گویی ...
هر از گاهی حرکتی
هر از گاهی شادی
هر از گاهی غم
مرگ آمدهاست.
Scribbled by Bee at 10:00 pm | Permalink 2 comments