Showing posts with label Remembrance. Show all posts
Showing posts with label Remembrance. Show all posts

Tuesday, 24 June 2008

تمام ِ آن‌چه نمی‌دانم

در درونم حس ِ عجیبی دارم، خالی
جای ِ خالی ِ ساعت‌های ِ شادی برای ذهنی که نوستالژی ندارد.
برای کسی که خاطره به یادش نمی‌ماند.

ستارگان چشمک می‌زنند، سوسوی ِ عظیمی در دوردست فریاد می‌زند.
می‌شنوم، تا دست دراز می‌کنم خاموش می‌شود، می‌گریزد.
امروز باز به خودم عطر زده‌ام.

روزها به سرعت از پی ِ هم می‌گذرند
من بر جای می‌مانم،

خودم،
اتاقم،
تصویر ِ یک مرد،
بویی که همواره بینی‌ام را پر کرده‌است،
و خاطره‌ی تمام ِ هدیه‌هایش.

کاش همواره از جای ِ زخم‌ها گل بروید.

Tuesday, 17 June 2008

ساعت‌های ِ شادی

عجایب ِ دنیای ِ مادی

... سیزده، اختلافی که از یک عدد ِ نحس شروع می‌شود.

هر روز، اتفاق از پس ِ اتفاق
هر روز، ‌یک تلنگر ِ ساده
هر روز، می‌دانی که در این دنیا هیچ به تو تعلق ندارد.

حتی یک عکس ِ ساده
هیچ

می‌خواستم خودکشی کنم. ‌ ‌ ‌ ‌ به یاد ِ ساعت‌های ِ شادی

Tuesday, 1 April 2008

نقل یه یکی از شماره‌های ِ دیگر

به یاد ِ دوستی که وسواسی است؛
به یادش که همواره اصواتی از عالم ِ ماورا او را در برگرفته‌اند.
و لبخند‌های ِ مرموز ِ روزگاران ِ گذشته.

همه‌چیز را باید شست، اشک باید ریخت، دنیا از پس ِ قطرات ِ آب دیدنی‌است.
دلم باران می‌خواهد، که آرام بر سر کوچه بایستم
به انتظار ِ هیچ‌چیز، نگاه می‌کنم از ورای ِ همه‌چیز
در هر‌آن‌چه از درون ِ رویای ِ بک ذره‌بین بیرون می‌کشی؛ نگاهی نهفته است.
هر شب، لباس‌هایی را که شسته‌ام خشک می‌کنم. صبح پیراهنم را پاره دیدم. امروز باران خواهد بارید.

این روزها اتفاق است از پس ِ اتفاق؛
شاید، به زودی، هر شاید روزی

همهمه‌ی ِ انسان‌هایی که روزی در باد، کسی گازشان گرفت و ...
گاهی نرمی ِ موهای ِ یک مرد سراغ ِ تو را می‌گیرد.

Monday, 17 March 2008

حقارت

چیزی که در درونم حرکت می‌کند؛

مردی می‌پنداشت جهان باید بر مدار ِ ‌او بگردد.

کاش جای ِ آدمیان، دنیایی مملو از درختان داشتم...
درختان، پیرمرد و سنگی که در دست دارد.
و مرده‌ای که ظهرگاه بر بالای ِ سرش ایستاده است.

دور از آتش،
گرم کردن ِ خورشید ِ یخ‌زده
وقت ِ نهار ...

شاید فردا متولد شود.

Friday, 1 February 2008

کیش مات

روزهای ِ تکراری و تجربه‌های ِ جدید
۷ است که می‌روم، می‌آیم، می‌بینم، لمس می‌کنم.
چه‌قدر طول خواهد کشید تا خودداری را بیاموزم؟

دیروز، گویی روز ِ موعود بود.

در این زمانه که کسی پارچه سفارش نمی‌دهد؛
خواب ِ ناز ِ کارگر ِ رنگرزی را آشفتم.
ردیف‌هایی از پرده خواهم آویخت.
برف ِ زیادی آمده؛

از هر جا آدمیانی به سرعت بر برف‌ها اسکی می‌کنند.
هر چه می‌گردم باز هم کمتر می‌یابم.
باید همه‌چیز را بویید...

Friday, 4 January 2008

لباس‌های ِ نامریی

در برف سگی زرد ایستاده،
منظره‌ی غروب ِ غم‌انگیز ِ خورشید را نظاره می‌کند.
خورشید که غروب کرد، اکنون دیسکی از مس ِ براق در افق می‌درخشد؛
و زمین ِ مرده نور می‌گیرد.

آرام آرام سایه‌های ِ خاکستری ِ برجای‌ماندگان ِ انفجار ظاهر می‌شوند.
لکه‌های ِ سیاه بر سطحی چنان سپید که گویی کفن ِ مرده‌ی ِ بزرگی است؛
پوستی بر اسکلت ِ سیاه ِ پیرمردی که در حال سجده به کوهی است که قله‌ی همیشه پر برفش در نور ِ قرمز می‌درخشد.

... کسی در این نزدیکی نیست ...

هواپیما اوج می‌گیرد؛
آهسته، حس ِ شناور بودن دارم.
از میان ِ مه‌دودها که بیرون آمدم، اکنون دوردست را می‌بینم که سپیدی می‌درخشد.

روزهای ِ پس از انفجار سرد بود،
ابرها آمدند،
همه‌جا سرد شد؛
برفی که از آسمان فرو‌نریخته بود همه‌جا را سفید کرد.

Tuesday, 25 December 2007

برزخ ِ زمان

طبیعت ِ آدمی این است که می‌داند که هیچ نمی‌داند.
همین ندانستن هم خود عالمی دارد، گاه شیرین و گاه تلخ.

دوست‌ی گم شده‌است؛ دوست‌ی پرواز می‌کند؛ دوست‌ی می‌گرید؛ دوست‌ی هم، می‌جنگد.
دوست‌ی خودش را برایم لوس کرده‌است.

شش سال و شش قطعه دکلمه‌ی ِ عجیب. سالی یکی؛
زمان ِ زیادی است برای بسیار از اتفاق‌ها.

بهترین دوستی‌ها می‌آیند،
آن‌هایی برقرار می‌شوند که از یکدیگر بسیار توقع دارند، اما هرگز به زبان نمی‌آورند. ̂

توی ِ تاکسی نشسته‌ام. پیرمردی کنارم نشسته، خرمالو می‌خورد؛
هیس ِ صدای ِ باد؛ پت‌پت ِ پیروزمندانه‌ی ِ کسی در دوردست.
کاش زندگی دادگاه ِ تجدید ِ نظر نداشت.
اکنون، ... می‌اندیشم.

̂ نقل به مضمون از نویسنده‌ای که دوستش ندارم

رنگ‌های ِ آفرینش

ساعت‌های آفتاب و ابرهایی که یک‌راست از بهشت به آسمان ِ من سرازیر شده‌اند.

دیدن ِ عظمت ِ خورشید گرفتگی در قلب ِ آفریقا؛
شش سفیدپوست و محاصره‌ی ِ صدها بلکه هزارها سیاه‌پوست ِ آدم‌خوار که ایستاده‌اند و آسمان را می‌نگرند.
هوا سرد شده، آبشار آرام است؛ جهان می‌میرد.

جهانی پر هیاهو که از برای ِ مرگ ِ لحظه‌ای ِ خورشید خاموش می‌شود.

بر بلندای ِ وجود ِ هر انسانی، پرچمی از رنگ در اهتزاز است؛
بر گروهی آفتاب ِ تابان تابیده، نسیمی خنک می‌وزد؛
بر دیگران باران می‌بارد، برف می‌نشیند.
و انسان‌های ِ خاکستری در حسرت‌اند.

آفتاب برگشت؛
فهمیدم آدمیان همگی یکسان‌اند و چه کوچک‌اند این مخلوقات ِ گونه‌گون.

Monday, 17 December 2007

هارمونی

گاهی که در مراحل ِ شیرینی ِ سکوت ِ افکارم،
توانسته‌‌ام یادِگاران ِ گذشته را گرد‌‌آورم؛
آه کشیدم بر فقدان ِ بسیار از آن چیزها که دیدم. ˆ

بر بالای ِ کوهی پر از برف ِ تازه‌ی ِ پاییز، ابعادی از فلز و نور دیدم؛
گل‌بهی ِ سیر چه با آسمان ِ کبود ِ لاجوردی ِ دم ِ غروب هم‌خوانی دارد؛ با سپیدی ِ برف و خاکی ِ بوته‌های خشک؛ مزارع ِ پرورش ِ ماهی ...
خواب دیدم،
سگی سنگین و خاکستری؛
جماعت ِ سیاه‌پوشان و کلاه‌داران ِ منتظر

با سوگ‌‌های کهنه غمی نو، زمانه از دستم می‌‌رود.
آن‌‌گاه است که می‌‌توانم چشمی ناجاری را ترغیب کنم،
از برای ِ دوستان ِ ارزشمند که در شب ِ بی‌‌پایان ِ مرگ نهان‌‌اند. ˆ

زمانی است که گذشته
شیشه‌‌های پنجره‌‌ام کثیف است.
روزگاری است که شغل‌‌های ناخواسته از در و دیوار بالا می‌‌رود.

ˆ based on Shakespeare's sonnet xxx

Saturday, 15 December 2007

عکس‌هایی با صورت‌های ِ سفید

به یادگاران ِ گذشته نگاه می‌کردم. دیدم آدم‌ها را، آن‌طور که روزی بودند، آن‌طور که اکنون نیستند. می‌بینم آدم‌ها را... با حرف‌هایی که روزهای ِ اول ِ آشنایی می‌زدند، که چگونه همه‌چیز تغییر می‌کند.

کاش می‌شد از ذهن، یادگارها را چاپ کرد و به رخ کشید.
کاش می‌شد به همین راحتی درد را نشان داد.

سخت‌گیری بهتر است. زجر دادن ِ آدم‌ها از زجر دادن ِ خود، درد ِ کمتری دارد. لا‌اقل برای ِ خودم.

Wednesday, 12 December 2007

چه کسی از مرگ نمی‌ترسد؟

شکارچی به شکار رفته، تاج را فراموش کرده، دیگر بر تخت نمی‌نشیند.
سگ، وظیفه‌ی راهنماییش را فراموش کرده‌است.

ناگهان،
چراغ‌های نارنجی دوباره ظاهر می‌شوند؛
چشمک‌زنانی که به ناگاه به سوسو تبدیل می‌گردند.
زمین‌های ِ سیاه و جماعت ِ چراغ‌های ِ نارنجی که در افق یکی پس از دیگری ایستاده‌اند.

خلق ِ خدا، اجازه‌ی شرف‌یابی به بارگاه می‌خواستند؛
بالاخره داده شد.

تاریک است و چراغ در دست دارم؛
می‌دانی چند سال بود که ستاره‌ها را ندیده بودم؟

مورمور ِ عجیب ِ عضلات ِ سرما‌زده؛
گویی، انجماد ِ جهان از هم‌اکنون آغاز شده است.

Wednesday, 28 November 2007

روزها

همواره گفته‌است:

عقل داشته باشید.

نمی‌بیند؛

دیده شده،
یک مدار ِ منطقی در این دنیا به من تعلق دارد
برای ِ رسیدن به کمال، رحمت باید داشت.
ندیدند.

این روزها همه‌ی ِ درها با کارت‌های الکترونیک باز می‌شود.

عبور از رنگ‌ها فیلتر دارد، کلید می‌خواهد، اما؛

گویی در انتهای ِ رنگین‌کمان، کوزه‌ی ِ طلایی، انتظارم را می‌کشد،
سر خوردن راحت است.


این،
داستان ِ سفر ِ عجیبی با یک غریبه بود.

Tuesday, 20 November 2007

در جست‌و‌جوی ِ زمان ِ از دست رفته

امروز باران می‌آید
توقفگاه ِ سر ِ کوچه‌ی ِ قدرشناسی

امشب باران می‌آید
تی‌شرتی با نوشته‌های ِ نارنجی، آستین‌های ِ حلقه‌ای ِ سفید

نارنجی، بنفش
روزها، شب‌ها

روزگار ِ گذشته، روزگاران ِ نیامده؛

زمان ِ بازیافته؛ در جست‌و‌جوی ِ زمان ِ از دست رفته.

شصت روز،
هیجان‌انگیز و پر افت‌و‌خیز؛
در آمد‌و‌شد،
با آرامش و خودداری،
به استقبال ِ آینده‌ی ِ نیکو.

گذشته خود را ظاهرمی‌سازد؛
آینده انتظار ِ تکرار ِ گذشته را می‌کشد.

این تمنا گاهی است،
می‌خواستم زمزمه کنم؛
جوینده‌ی ِ زمان‌های از دست‌رفته، زمان‌هایی را بازخواهد‌یافت.