در درونم حس ِ عجیبی دارم، خالی
جای ِ خالی ِ ساعتهای ِ شادی برای ذهنی که نوستالژی ندارد.
برای کسی که خاطره به یادش نمیماند.
ستارگان چشمک میزنند، سوسوی ِ عظیمی در دوردست فریاد میزند.
میشنوم، تا دست دراز میکنم خاموش میشود، میگریزد.
امروز باز به خودم عطر زدهام.
روزها به سرعت از پی ِ هم میگذرند
من بر جای میمانم،
خودم،
اتاقم،
تصویر ِ یک مرد،
بویی که همواره بینیام را پر کردهاست،
و خاطرهی تمام ِ هدیههایش.
کاش همواره از جای ِ زخمها گل بروید.












