Showing posts with label sobering. Show all posts
Showing posts with label sobering. Show all posts

Wednesday, 2 July 2008

مرگ در سحرگاهان

حرف‌های ِ مهم زدن اعصاب می‌خواهد؛ خسته می‌کند
هر موجودی هم از عهده‌ی شنیدنشان بر نمی‌آید
تو همه‌چیز می‌دانی
از ارزش‌ِ موجودات ِ پست و دوگانگی ذهن ِ تو
آن‌گاهی که افکار بریده می‌شوند
زمانی که زمان از اندیشیدن، بیشتر ارزش دارد.

حرف نخواهم زد.

من، فخری‌جان، بل، سباستین.

Sunday, 15 June 2008

خیالات ِ یک دیوانه

هیچ‌کس نمی‌خواهد؛ هیچ‌کس را نمی‌خواهم.

زندگی:

امتداد ِ واژه‌هایی که به خاموشی می‌انجامند
هر حرکت
و آن بی‌تفاوتی ِ محض که گویی پس از مدتی جای ِ همه‌چیز را با هم عوض می‌کند.
سکون ِ ممتد ِ دنیای ِ پرهیاهوی ِ من
انفجار ِ هر‌آنچه که صادقانه می‌پرستی
و سرانجام،‌ اجبار به پذیرفتن ِ واقعیت ِ نبودن ِ یک موجود

از پس ِ چشمانی در سایه؛ چرا هر انسان دروغگو است؟

Saturday, 10 May 2008

در دستان ِ یک غریبه


باید جلوی ِ دویدن ِ چشمانم را بگیرم.
لحظه‌ای از پی ِ لحظه‌ای
هر لحظه از زندگی ِ هر کدام از ما
امیدی‌ست برای نرسیدن به آینده.

درها بازند، تلفن‌ها زنگ می‌خورند،
[کسی می‌گفت که سلام کردن هم نمی‌دانم.]
صدای ِ همهمه دعوت می‌کند.

و من که بر آستانه ایستاده‌ام
و به چشمانی می‌نگرم که تصویر ِ آدمیان ِ شبح‌وار ِ این دیار را نشان می‌دهند.
گاهی می‌ایستند، ته لبخندی، گوشه کنایه‌ای
کاش فنچ‌ها از یک روز تنهایی نمی‌مردند.

قلبم روزی از کار می‌ایستد.

حیرت از این همه نادیدنی؛ بهت و آن آب ِ دهانی که فرو نمی‌رود.
و این حکایت ِ تکراری ِ انجماد ِ زمان و پرواز ِ مکان.

Tuesday, 11 March 2008

مراسم عزاداری

بیمارم.
ریشه‌های ِ بیماری تمام ِ وجودم را فرا گرفته‌اند.
چند روزی است احساس می‌کنم از دهانم خارج می‌شوند.
بی‌ملاحظه زندگی کردن راحت بود.

صبح خواب بودم. آفتاب از میان ِ در می‌تابید، و من بیدار شدم.

به سختی نفس می‌کشم،‌ آن‌قدر سخت که سربازی به سربازی نرفتنم غبطه می‌خُورَد. که همه‌کس از درون چشمانم درونم را می‌دید.

رویای ِ شگفت‌انگیز ِ دنیایی مملو از رنگ،
موجودات ِ هوس‌انگیزی که چشمک نمی‌زنند؛
و التزام ِ من به باور‌های ِ شخصی که می‌پنداشت محور ِ جهان ‌ِ پیرامون است.

Thursday, 27 December 2007

Radiation

لحظه به لحظه به آدمیان شک می‌کنم، تا آن‌که اتفاقی بیافتد. در دامی گیر افتم؛ بر بخت ِ سیاهم اشک ریزم؛ سر به زیر افکنم.
تا آن‌گاه که نوری می‌تابد، دستی به سویم دراز می‌شود ...
آن هنگام که ابرها کنار می‌روند ...
و یک‌باره گرما ...

غذاها از دهان به سمت ِ معده جریان ندارند.
همه‌جا بوهای ِ عجیبی می‌دهد.
من بر خلاف ِ همیشه بی‌تفاوتم
و مرگ در صبحی غمناک

چراغ‌هایی که دوتا دوتا می‌گذرند تا حضور ِ عینک ِ آفتابی در هوای ِ مه‌آلود را توجیه کنند.
جاده‌ای که آرام سُر می‌خورد.
آرام، آرام، آرام، ...

انسان که همواره انسان است؛ گویا لعنت فرستادن مد شده.

Friday, 21 December 2007

گفت؛ آرامش نداری

بر اسب سوار بود، نشسته بر اسب،
تاب ِ تحمل ِ زمان ِ از دست‌رفته را نداشت.
می‌تاخت، تا فرار کند از آن‌چه بر او گذشته بود.
آن‌چنان می‌تاخت که ترسیدم بر صورتش دست بگذارم.
شاید از اسب می‌افتاد
همه چیز می‌تپد.

از نا انسان‌ها می‌ترسم …
لحظاتی است که نمی‌دانی دنیا به کدامین سو در جریان است.
گاهی است که می‌شود بمباران نکرد، می‌شود نزدیک بود، همه‌کس نزدیکی نمی‌خواهد، تنها گروهی شایسته‌اند.
گاهی همه‌چیز نسخه‌ی آزمایشی دارد.

او دست گذاشت؛ … ترسیدم؛ اگر خودم بودم باید چیزی می‌گفتم ...؛

همه بازی می‌کنند،
از قانون ِ بازی‌ها هیچ نمی‌دانم،
کسی نبوده در کودکی با من بازی کند؛ ... بلد، نیستم.

امروز، انسان دیدم
صدای ِ پای ِ اسب در گوشم طنین دارد؛
غم، مستولی می‌شود … رادیاتورها هیچ‌کدام گرما ندارند، موتورخانه از کار افتاده‌است.

Wednesday, 19 December 2007

تولد ِ دوباره

بر شیشه‌‌ی بخار گرفته چیزی نوشتم. به درون ِ چشم‌‌ها نگاه کردم.
در ورای ِ موها چیزی دیده نمی‌‌شود.

حواسم باید باشد،
قانون‌‌هایش را بدانم؛
گاهی که با آدم ِ جدیدی معاشرت می‌‌کنم.

در دوردست‌‌هاست که انگار، غنچه‌‌ای می‌‌شکفد.

از یادآوری‌‌های ِ گاه‌‌گاه ِ خروس ِ بی‌‌محل، این روزها، ساعت‌‌هاست که دوستانم را دوست نمی‌‌دارم.

Tuesday, 13 November 2007

دوستی می‌میرد

انسان، از آن چیزی که بسیار دوست می‌دارد، خود را جدا می‌سازد؛
در اوج ِ تمنا نمی‌خواهد؛
دوست می‌دارد، ولی در‌عین‌حال می‌خواهد که متنفر باشد؛
امیدوار است، اما امیدوار است که امیدوار نباشد؛


همواره به‌یاد می‌آورد که می‌خواهد فراموش کند.

Wednesday, 7 November 2007

این نیز بگذرد

باز امشب پاستا داریم

گفتند، روبان آبی برای همدردی با مبتلایان به Alopecia است.

برترین کتاب، کتابی برگزیده‌ی ِ مردم ِ قرن ِ بیستم.

جایی که امروز به آن رسیدم، جایی که هنوز وقت ِ رفتنش فرا نرسیده.
پناه بردم به خدا از شر ِ شیطان ِ رانده شده، حیف سودی نداشته انگار.

کمی شیرین است؟

“13WVSOOq!W”
“WVZ!ZV” ‌ ‌ ‌

حرف از فنجان‌های ِ نارنجی است.

دختری که با پسری است، مرا می‌نگرد. چشم‌های ِ درشت هم دردسر دارد.

موها به رشد خود ادامه می‌دهند.

Wednesday, 31 October 2007

Forgetting What I've Done...

تمام ِ ریشه‌های ِ بزرگ و کوچک ِ خاندان‌های کثافت‌زده و نزده‌ی ِ من.
تمام ِ این من‌ها ... هیچ از آن ِ دیگران.
باید تصحیح کرد، شعر ِ چینی ِ ترک‌خورده‌ی ِ نازک ِ تنهایی ِ من را.

انزجاری دارد که با مرگ هم پاک نمی‌شود، با دوزخ ِ ابدی شسته نمی‌شود. بودن و عذاب ِ پایان‌ناپذیر ِ وجدان ِ ترک‌خورده را کشیدن.

محرومیت از نعمت‌های انسانی، ابر انسان می‌سازد.

دلم،
حضور ناگهانت را می‌خواهد؛
...
[که خنده‌های بی‌امان را به من هدیه کند
درد ِ نبودنت،
مادرم بدجوری بی‌تابی می‌کند؛
نرو.]

به یاد ِ روز ِ کشف ِ نوای ِ دل‌انگیز ِ موسیقی...
به یاد ِ روز ِ چیزهای سوییسی...
به یاد ِ روز ِ دو نفره...

به یاد ِ خواب ِ دم ِ صبح،
چراغ‌های ِ نارنجی ِ دوطرفه‌ی ِ ۵٠ متری.
سردردی که نمی‌دانم به کدامین گناه ِ نبخشوده آمد.

از روز ِ تحمل‌های فراوان، از هر دری، از هر نوعی...
شاید روزی دیگر ...

جهان بی تو مکانی‌ست پر از سلول،
نرو، بگو ... سالروز ِ تولدت کی است؟

Saturday, 27 October 2007

امشب محبتی عجیب پیش خواهد آمد

نمی‌دونی چه اتفاقی انتظارت رو می‌کشه
و این طعم ِ خوش ِ انسانیت ِ ...

موسیقی ...

تفاوتی که بین ِ یه فنجان ِ بزرگ و دل‌باز ِ نارنجی و یه فنجان ِ کوچک ِ پر از تبلیغ وجود داره.
بین ِ حباب‌های ِ کف ِ شیر ِ خشک‌شده روی ِ دیواره‌ی فنجان‌ها!

میز ِ singer بدون پدال ...

یه لیوان آب می‌دی... معمولی باشه
پیرزن‌ها رو دیدی؛ موقع ناهار، وقتی می‌خوان قرص بخورن.

جاذبه روی ِ حلزون‌ها اثر نداره.

یادت می‌آد که حلزون‌ها پیام‌آوران ِ اون دنیا هستن؟

Friday, 19 October 2007

Pictures came and broke your heart!

نمی‌تونم باور کنم؛ روزی بوده که مثل بقیه بودی.
حالا ترک‌های کهنه‌ی ِ خاک‌خورده‌ی ِ پنهان ِ لبخند ِ شیطانی‌ات دیده می‌شود.

دیگر به خدا پناه نمی‌برم. پناهی نمی‌خواهم... انتقام می‌گیرم مانند قالب پنیری که از تله‌موش فرار می‌کند.

وقتی برای دوستی نیست، فقط تا سه‌شنبه.
می‌شه که دوستی رو کنار گذاشت و فقط به چیزهای دیگه فکر کرد
باشه فکر می‌کنم... حتما ً! من ok هستم.
دنبال کس دیگه‌ای بگرد. خیلی مایل نیستم.

در سرزمین ِ پادشاهی ِ نیاکانمان یخبندان است.

این همه پول خرج شد و مسافرتی که بیهوده بود، حیف!

Thursday, 18 October 2007

پناه می‌برم به خدا از شر ِ شیطان رانده شده

از خودم بدم اومده... یه دفعه یه کاری می‌کنم که از من برنجن. ناراحت می‌کنم، حرف‌های گنده می‌زنم. از اون توی ِ خودم حرف می‌زنم. همه چیز سنگین می‌شه... زندگی سخت می‌شه... آدم‌ها دور می‌شن... .

شاید حقم باشه که همه دوست دران وقتی نیازی دارن زنگ بزنن!


2:41am
من دارم بهترین ها رو می‌بینم... داغ ِ داغم
حالم از خودم به هم می‌خوره. خود-ارضایی ِ این طوری سم‌ه. از خودم بدم می‌آد.


دوستت رو که ناراحت کنی، افسرده می‌شی. این قانون ِ طبیعته ... .

زندگی مجردی مبارک باشد.

Thursday, 11 October 2007

رتوش


از این حرف بدم می‌‌آد،
حس مغازه‌داری رو داره که جنسش رو مجانی فروخته

چرا که نه! وقتی تو دراز بکشی و برای ِ دو ساعت تمام، هرچی داری برای ِ رضایت یکی بدی و خودت نقش یه فرشته‌ی ِ مراقب رو بازی کنی که به‌خاطر هر اتفاق طبیعی عذرخواهی کنه و عذاب وجدان داشته باشه، چرا که نباید ازت تشکر بشه. حقته!
این کوچک‌ترین چیزه.

حس نبودن ِ ۵۰ ساله‌ی تو!
اما هنوز شروع راه ِ انتظار ِ ۵۰ ساله هست و من غم دارم.

بودن یا نبودن، مسئله غم است که می‌ماند، پاک نمی‌شود با الکل و پنبه.
غم و شادی،
نیک می‌رود بد می‌آید، می‌ماند، دیگر نمی‌رود.

خیلی ممنون،
لطف کردی.

غمی که تا چراغ‌های ِ نارنجی ِ چشمک‌زن ِ انتهای ِ کوچه‌ی ِ ۵۰ متری طول می‌کشد.

Tuesday, 9 October 2007

و تنها خداست که می‌ماند

دلم
حضور ناگهانت را می‌خواهد
که خنده‌های بی‌امان را به من هدیه کند
درد ِ نبودنت
مادرم بدجوری بی‌تابی می‌کند.
نرو


اما
فقط یک حرف مانده
به فکر ماندن نباش
همه می رویم