Showing posts with label Light. Show all posts
Showing posts with label Light. Show all posts

Saturday, 7 June 2008

راه به سوی یک هدیه‌ی فراموش‌نشدنی

من و خودم؛
و آن‌کس که هدیه دادن را دوباره آموختم.

من و دیوارها؛
و لحظاتی پیش‌قدم شدن ِ ناخواسته
خواندن ِ کلماتی از اعماق ِ وجود

بنگ...
یک اتفاق و درهای ِ جایی که گویی برای مدتی طولانی بسته‌شده‌اند...
به در می‌کوبم،‌ می‌خواهم دوباره امتحان کنم...

بنگ...
انفجاری از درون...
و آگاهی ِ من از توجه به مخلوقی که روزی نبود؛
و من... که دوباره من شدم.

آن‌گاه که بودن یا نبودن مسئله‌ای نیست

Tuesday, 4 March 2008

از ارتباط‌های ِ پیچیده

صبح که چشم باز کردم،

[ آن‌گاه که بوی ِ پُرز‌آلودی بینی‌ام را قلقلک می‌دهد؛ موجود ِ گرمی احاطه‌ام می‌کند؛ گوش‌هایم وزوز می‌شنوند؛ و زبانم به کامم چسبیده ]


نوای ِ موسیقی در فضا موج می‌زد؛ نوشتم،‌ اندیشیدم:

به اشیا از نزدیک منگر، درد تو را فرا خواهد گرفت.

Friday, 18 January 2008

جیغ ِ ممتد تا ابتدای ِ خیابان

در درون وجود هر انسان چیزی نهفته است
عالمی از جنس ِ سنگ و یخ،
چیزی از نوع ِ حرص و آز،
موجودی از شکل ِ خیال و وهم.

همه‌جا را مه گرفته ...
کسی کمک می‌خواهد.
حتی خدا نمی‌داند جهان چگونه خلق شد.

آدمیان زیاد قسم می‌خورند، سرشته‌شده در سرشت‌شان؛
می‌روند و دیگر باز نمی‌آیند.
تا زمانی که دگرباره هوس به سراغشان بیاید. *

گاهی کودکان فریاد می‌زنند ...

آفتاب می‌آید؛
هر روز، زندگی دوباره آغاز می‌شود.

* ترتیب دو جمله تغییر داده شد، تا مقصود واضح باشد.

Tuesday, 8 January 2008

کثافت ِ خوکی

سطوح ِ عظیم و وسیع ِ یخ؛ کودکی که پاتیناژ بازی می‌کند.
موسیقی ِ سکوت که نواخته می‌شود.
درخشش،
نوری که کور کرد؛ و شکست نور در لابه‌لای ِ یخ‌پاره‌ها.

کلوچه پخته‌ام ... بوهایی به مشام می‌رسد.
دیشب که داشتم خمیر را آماده می‌کردم، توانستم نمک را کمی زیادتر بریزم. باید خوشمزه شده‌باشد.
غروب که شد کمی می‌خورم.

شاید اگر بخت یارت باشد، دریای ِ یخ بسته را هم ببینی. در میان ِ این همه مردگی، دایره‌ای نارنجی، زندگی را یادآوری می‌کند.

آیا توانستی صدای ِ یک دست را دریابی؟