Saturday, 10 May 2008
در دستان ِ یک غریبه
Scribbled by Bee at 1:23 am | Permalink 1 comments
Labels: bitter, death, friend, Grey, JC, me, sobering, truth
Tuesday, 8 April 2008
اصواتی از گذر ِ بالا
در تمام ِ شبهای ِ نخوابیده، در هر چه ساعت ِ خواب، برای ِ تمام ِ خوابهای ِ ندیده در همین سالیان ِ نزدیک.
روزها به سرعت میگذرند:
باد ِ سردی میوزد، دختر ِ سه سالهای که بر جای ِ پای ِ صندلی ِ چرخدار نشستهاست، روسریاش را به دور گردنش میپیچد.
ابرها آمدهاند. میترسم چشمانم از دیدن ِ ببرها کور شوند.
به جای ِ شبهای ِ خوابآلود ِ گذشتهی ِ نزدیک.
مرگ ِ رانندهی اتوبوس ...
اینجا مازندران است.
Scribbled by Bee at 10:51 am | Permalink 0 comments
Monday, 17 March 2008
حقارت
چیزی که در درونم حرکت میکند؛
مردی میپنداشت جهان باید بر مدار ِ او بگردد.
کاش جای ِ آدمیان، دنیایی مملو از درختان داشتم...
درختان، پیرمرد و سنگی که در دست دارد.
و مردهای که ظهرگاه بر بالای ِ سرش ایستاده است.
دور از آتش،
گرم کردن ِ خورشید ِ یخزده
وقت ِ نهار ...
شاید فردا متولد شود.
Scribbled by Bee at 5:23 pm | Permalink 3 comments
Labels: cold, death, Remembrance
Sunday, 10 February 2008
نفرین
دانههای ِ شن تمام شد. ساعتم تنها تا دیشب میشمرد.
انتظار ِ فرارسیدن صبح، از سگی که در دوردست شبزندهداری میکند و همهمهی ِ دخترانم که همگی به صف ایستادهاند ...
قهوه درست میکنم...
کتری ِ خالی بر اجاق میسوزد؛
آب ِ جوش سرد است؛
پسرانی که هیچگاه نداشتهام و دنیا که گویی ادامه دارد؛
دو قلب ِ من و شادابی از حضور ِ گاوهای ِ علف نخورده،
به اندیشهی ِ زندگی فرو میروم.
Scribbled by Bee at 8:33 pm | Permalink 1 comments
Labels: bitter, cold, death, Indifference, pain
Friday, 4 January 2008
لباسهای ِ نامریی
در برف سگی زرد ایستاده،
منظرهی غروب ِ غمانگیز ِ خورشید را نظاره میکند.
خورشید که غروب کرد، اکنون دیسکی از مس ِ براق در افق میدرخشد؛
و زمین ِ مرده نور میگیرد.
آرام آرام سایههای ِ خاکستری ِ برجایماندگان ِ انفجار ظاهر میشوند.
لکههای ِ سیاه بر سطحی چنان سپید که گویی کفن ِ مردهی ِ بزرگی است؛
پوستی بر اسکلت ِ سیاه ِ پیرمردی که در حال سجده به کوهی است که قلهی همیشه پر برفش در نور ِ قرمز میدرخشد.
... کسی در این نزدیکی نیست ...
هواپیما اوج میگیرد؛
آهسته، حس ِ شناور بودن دارم.
از میان ِ مهدودها که بیرون آمدم، اکنون دوردست را میبینم که سپیدی میدرخشد.
روزهای ِ پس از انفجار سرد بود،
ابرها آمدند،
همهجا سرد شد؛
برفی که از آسمان فرونریخته بود همهجا را سفید کرد.
Scribbled by Bee at 4:40 pm | Permalink 1 comments
Labels: bitter, death, Future, Grey, life, past, Remembrance, vision
Sunday, 30 December 2007
!بازی کردن
(یا داستان ِ زندگی ِ من)
از ورای ِ موجودات ِ هوسانگیز، دوستی خود را مینمایاند.
گرمایی آشنا میآید. مانکنهای ِ مُد، خندان، اتوموبیلها، شهرهای ِ عظیمالجثه؛ صدای ِ حرکت ِ زندگی، آسمانهای خاکستری؛ آدمیانی خندان، که از سرما میلرزند و میروند.
دوستداشتهشدنهای ِ گاهوبیگاه، دوستداشتهشدنی که هنوز شروع نشده و پشت پرده مانده.
قوطیهای ِ کنسروهایی را که میخورم، نگه میدارم؛ لبههایشان را سمباده میزنم تا دستهایم را نبُرند.
از خودم عکس گرفتم...؛
از خودم عکس نمیخواهم
نمیخواهم کسی مرا با عکسهایم به یاد آورد
تنها دوست دارم مرا به یاد آورند ...
انسانها در تکاپو و من ثابتم، آنچنان آرام که گویی ...
هر از گاهی حرکتی
هر از گاهی شادی
هر از گاهی غم
مرگ آمدهاست.
Scribbled by Bee at 10:00 pm | Permalink 2 comments




