به یاد ِ دوستی که وسواسی است؛
به یادش که همواره اصواتی از عالم ِ ماورا او را در برگرفتهاند.
و لبخندهای ِ مرموز ِ روزگاران ِ گذشته.
همهچیز را باید شست، اشک باید ریخت، دنیا از پس ِ قطرات ِ آب دیدنیاست.
دلم باران میخواهد، که آرام بر سر کوچه بایستم
به انتظار ِ هیچچیز، نگاه میکنم از ورای ِ همهچیز
در هرآنچه از درون ِ رویای ِ بک ذرهبین بیرون میکشی؛ نگاهی نهفته است.
هر شب، لباسهایی را که شستهام خشک میکنم. صبح پیراهنم را پاره دیدم. امروز باران خواهد بارید.
این روزها اتفاق است از پس ِ اتفاق؛
شاید، به زودی، هر شاید روزی
همهمهی ِ انسانهایی که روزی در باد، کسی گازشان گرفت و ...
گاهی نرمی ِ موهای ِ یک مرد سراغ ِ تو را میگیرد.







