Showing posts with label strange. Show all posts
Showing posts with label strange. Show all posts

Tuesday, 1 April 2008

نقل یه یکی از شماره‌های ِ دیگر

به یاد ِ دوستی که وسواسی است؛
به یادش که همواره اصواتی از عالم ِ ماورا او را در برگرفته‌اند.
و لبخند‌های ِ مرموز ِ روزگاران ِ گذشته.

همه‌چیز را باید شست، اشک باید ریخت، دنیا از پس ِ قطرات ِ آب دیدنی‌است.
دلم باران می‌خواهد، که آرام بر سر کوچه بایستم
به انتظار ِ هیچ‌چیز، نگاه می‌کنم از ورای ِ همه‌چیز
در هر‌آن‌چه از درون ِ رویای ِ بک ذره‌بین بیرون می‌کشی؛ نگاهی نهفته است.
هر شب، لباس‌هایی را که شسته‌ام خشک می‌کنم. صبح پیراهنم را پاره دیدم. امروز باران خواهد بارید.

این روزها اتفاق است از پس ِ اتفاق؛
شاید، به زودی، هر شاید روزی

همهمه‌ی ِ انسان‌هایی که روزی در باد، کسی گازشان گرفت و ...
گاهی نرمی ِ موهای ِ یک مرد سراغ ِ تو را می‌گیرد.

Tuesday, 4 March 2008

از ارتباط‌های ِ پیچیده

صبح که چشم باز کردم،

[ آن‌گاه که بوی ِ پُرز‌آلودی بینی‌ام را قلقلک می‌دهد؛ موجود ِ گرمی احاطه‌ام می‌کند؛ گوش‌هایم وزوز می‌شنوند؛ و زبانم به کامم چسبیده ]


نوای ِ موسیقی در فضا موج می‌زد؛ نوشتم،‌ اندیشیدم:

به اشیا از نزدیک منگر، درد تو را فرا خواهد گرفت.

Tuesday, 8 January 2008

کثافت ِ خوکی

سطوح ِ عظیم و وسیع ِ یخ؛ کودکی که پاتیناژ بازی می‌کند.
موسیقی ِ سکوت که نواخته می‌شود.
درخشش،
نوری که کور کرد؛ و شکست نور در لابه‌لای ِ یخ‌پاره‌ها.

کلوچه پخته‌ام ... بوهایی به مشام می‌رسد.
دیشب که داشتم خمیر را آماده می‌کردم، توانستم نمک را کمی زیادتر بریزم. باید خوشمزه شده‌باشد.
غروب که شد کمی می‌خورم.

شاید اگر بخت یارت باشد، دریای ِ یخ بسته را هم ببینی. در میان ِ این همه مردگی، دایره‌ای نارنجی، زندگی را یادآوری می‌کند.

آیا توانستی صدای ِ یک دست را دریابی؟

جایی آن بالا

مردی را ایستاده دیدم که کوه‌ها را می‌نگریست. اجتماع ِ درختان ِ سیاه و ابرهای ِ شناور و نوری که از افق جاری‌است.
جاده‌ای از آهن و شیشه می‌بینم؛
چراغ‌هایی که خاموش و روشن می‌شوند
و انتهای ِ جاده که به جایی مخوف می‌رسد، جایی که گردباد درنوردیده‌است.

اتفاقی افتاده

سالیان به طول می‌انجامد تا دوباره ببینم.
اولین باری است که طلوع ِ خورشید ِ سرخ را می‌بینم؛
خوشنودم. توفان ِ یخ می‌وزد. من حمام ِ آفتاب گرفته‌ام.
ردیف ِ تیرهای ِ برق ِ واژگون دیدنی است.

Sunday, 6 January 2008

مواهب ِ تنهایی

در این دنیا

لحظاتی از هیاهو، ‌لحظاتی از آرامش، هر لحظه با آن دیگری در‌آمیخته‌است.
انسانی خوش، انسانی پر از غم، شخصی متکبر، شخصی از خود گذشته؛
بشر با بشر، آمیخته در جهان ِ من و من هستم و خودم.
جدا از هیاهوی ِ اطراف، در سکوتی که نمی‌دانم چرا ایجاد شده؛ می‌بینم و لبخند می‌زنم. انگار هر چه تیر است که شلیک می‌شود، از کنارم می‌گذرد.

از من هیچ کاری بر نمی‌آید.

از لطف ِ دوست‌ی
در این جهان ِ پر هیاهو، که سنگی روی ِ سنگی بند نمی‌شود،
که از سرما نمی‌دانی به کدامین سوراخ پناه ببری؛
سیر شده‌ام؛ دوستی که تازه از دو شب ِ پیش باز یافته‌ام.
خوشنودی موهبتی است.

Thursday, 27 December 2007

Radiation

لحظه به لحظه به آدمیان شک می‌کنم، تا آن‌که اتفاقی بیافتد. در دامی گیر افتم؛ بر بخت ِ سیاهم اشک ریزم؛ سر به زیر افکنم.
تا آن‌گاه که نوری می‌تابد، دستی به سویم دراز می‌شود ...
آن هنگام که ابرها کنار می‌روند ...
و یک‌باره گرما ...

غذاها از دهان به سمت ِ معده جریان ندارند.
همه‌جا بوهای ِ عجیبی می‌دهد.
من بر خلاف ِ همیشه بی‌تفاوتم
و مرگ در صبحی غمناک

چراغ‌هایی که دوتا دوتا می‌گذرند تا حضور ِ عینک ِ آفتابی در هوای ِ مه‌آلود را توجیه کنند.
جاده‌ای که آرام سُر می‌خورد.
آرام، آرام، آرام، ...

انسان که همواره انسان است؛ گویا لعنت فرستادن مد شده.

Monday, 3 December 2007

عضلاتی منقبض

برف می‌بارد
ابرها تیره می‌شوند
آفتاب می‌تابد
خدا می‌آید
دنیا رنگ می‌گیرد
کودکان فوتبال بازی خواهند کرد
زنی با چشمان ِ درشتش مرا می‌نگرد.

کاش می‌توانستم دوباره شروع کنم؛
خودم را حفظ خواهم کرد؛
راهی خواهم یافت.

تمرکز کردم؛
بمان.

تنها درد است که می‌ماند؛

ای شیرین‌ترین دوستم،
قرار ِ آخر.

Saturday, 1 September 2007

The Boy with Nails in his Eyes

The Boy with Nails in his Eyes

put up his aluminium tree.

It looked pretty strange

because he couldn't really see.

Tuesday, 28 August 2007

When the Days have come!

از صبح، گوش‌هام فقط صدای اطراف رو می‌شنیدن.
گوش چه‌قدر توی تصور من نقش داره، وقتی دیگه نمی‌شنوی، دنیا، نفست،
می‌ری توی شیشه‌ای از مربای سفید

بالای پل ایستاده‌ام. گرم‍ست، همه چیز. چشمم به انتهای پل
کنار ِ خیابان، وقتی همه ریختن وسط و می‌خوان تاکسی‌ها رو از هم بدزدن، چه اتفاقی ممکنه یکی رو به کنار جدول ببره! چه اتفاقی ممکنه نگاه‌های عجیب داشته باشه!

یه دفعه همه جا جشنه! نگاه ِ توی آینه،

آقایون شیرینی میل ندارن!

تو چرا فکر می‌کنی من شعور ندارم!