Showing posts with label cry. Show all posts
Showing posts with label cry. Show all posts

Saturday, 7 June 2008

راه به سوی یک هدیه‌ی فراموش‌نشدنی

من و خودم؛
و آن‌کس که هدیه دادن را دوباره آموختم.

من و دیوارها؛
و لحظاتی پیش‌قدم شدن ِ ناخواسته
خواندن ِ کلماتی از اعماق ِ وجود

بنگ...
یک اتفاق و درهای ِ جایی که گویی برای مدتی طولانی بسته‌شده‌اند...
به در می‌کوبم،‌ می‌خواهم دوباره امتحان کنم...

بنگ...
انفجاری از درون...
و آگاهی ِ من از توجه به مخلوقی که روزی نبود؛
و من... که دوباره من شدم.

آن‌گاه که بودن یا نبودن مسئله‌ای نیست

Tuesday, 1 April 2008

نقل یه یکی از شماره‌های ِ دیگر

به یاد ِ دوستی که وسواسی است؛
به یادش که همواره اصواتی از عالم ِ ماورا او را در برگرفته‌اند.
و لبخند‌های ِ مرموز ِ روزگاران ِ گذشته.

همه‌چیز را باید شست، اشک باید ریخت، دنیا از پس ِ قطرات ِ آب دیدنی‌است.
دلم باران می‌خواهد، که آرام بر سر کوچه بایستم
به انتظار ِ هیچ‌چیز، نگاه می‌کنم از ورای ِ همه‌چیز
در هر‌آن‌چه از درون ِ رویای ِ بک ذره‌بین بیرون می‌کشی؛ نگاهی نهفته است.
هر شب، لباس‌هایی را که شسته‌ام خشک می‌کنم. صبح پیراهنم را پاره دیدم. امروز باران خواهد بارید.

این روزها اتفاق است از پس ِ اتفاق؛
شاید، به زودی، هر شاید روزی

همهمه‌ی ِ انسان‌هایی که روزی در باد، کسی گازشان گرفت و ...
گاهی نرمی ِ موهای ِ یک مرد سراغ ِ تو را می‌گیرد.

Monday, 3 December 2007

عضلاتی منقبض

برف می‌بارد
ابرها تیره می‌شوند
آفتاب می‌تابد
خدا می‌آید
دنیا رنگ می‌گیرد
کودکان فوتبال بازی خواهند کرد
زنی با چشمان ِ درشتش مرا می‌نگرد.

کاش می‌توانستم دوباره شروع کنم؛
خودم را حفظ خواهم کرد؛
راهی خواهم یافت.

تمرکز کردم؛
بمان.

تنها درد است که می‌ماند؛

ای شیرین‌ترین دوستم،
قرار ِ آخر.

Tuesday, 13 November 2007

دوستی می‌میرد

انسان، از آن چیزی که بسیار دوست می‌دارد، خود را جدا می‌سازد؛
در اوج ِ تمنا نمی‌خواهد؛
دوست می‌دارد، ولی در‌عین‌حال می‌خواهد که متنفر باشد؛
امیدوار است، اما امیدوار است که امیدوار نباشد؛


همواره به‌یاد می‌آورد که می‌خواهد فراموش کند.

نور می‌میرد

چند شب ِ پیش خواب دیدم،
آفتاب هفته‌ای یک‌بار خواهد درخشید.

از بودن و نبودنش،
از خوبی و بدی‌اش،
از اعتماد و بی‌اعتمادی‌اش،
از غرور و شکسته‌نفسی‌اش.

می‌ترسم...

در میان ِ هفت سیاره‌ی ِ دیگر، من مادر ِ زمین‌ام.
سبز و آبی، با ابرهای ِ سپید و آغوش ِ باز؛ به منفعت نمی‌اندیشم.

پلوتو را بیرون کرده‌اند.

کاش آقاجون بودند و راهنمایی می‌کردند.

احتیاجی ندارم انگار، این طور می‌گویند.

استخوان‌هایم درد می‌کنند؛
دل ِ من می‌شکند، دوستی می‌میرد،
وقتی از بالای ِ دیوار افتادم، انگار چند روزی است کنایه‌وار رو به موت‌ام.

Wednesday, 31 October 2007

Forgetting What I've Done...

تمام ِ ریشه‌های ِ بزرگ و کوچک ِ خاندان‌های کثافت‌زده و نزده‌ی ِ من.
تمام ِ این من‌ها ... هیچ از آن ِ دیگران.
باید تصحیح کرد، شعر ِ چینی ِ ترک‌خورده‌ی ِ نازک ِ تنهایی ِ من را.

انزجاری دارد که با مرگ هم پاک نمی‌شود، با دوزخ ِ ابدی شسته نمی‌شود. بودن و عذاب ِ پایان‌ناپذیر ِ وجدان ِ ترک‌خورده را کشیدن.

محرومیت از نعمت‌های انسانی، ابر انسان می‌سازد.

دلم،
حضور ناگهانت را می‌خواهد؛
...
[که خنده‌های بی‌امان را به من هدیه کند
درد ِ نبودنت،
مادرم بدجوری بی‌تابی می‌کند؛
نرو.]

به یاد ِ روز ِ کشف ِ نوای ِ دل‌انگیز ِ موسیقی...
به یاد ِ روز ِ چیزهای سوییسی...
به یاد ِ روز ِ دو نفره...

به یاد ِ خواب ِ دم ِ صبح،
چراغ‌های ِ نارنجی ِ دوطرفه‌ی ِ ۵٠ متری.
سردردی که نمی‌دانم به کدامین گناه ِ نبخشوده آمد.

از روز ِ تحمل‌های فراوان، از هر دری، از هر نوعی...
شاید روزی دیگر ...

جهان بی تو مکانی‌ست پر از سلول،
نرو، بگو ... سالروز ِ تولدت کی است؟

Friday, 26 October 2007

و او گرد ِ خاکستری می‌پاشد بر همه چیز

به یاد ِ مادرم افتادم؛ امروز روز ِ خداحافظی است.

به من یاد داده‌اند بزرگ باشم
از چند ماهگی
مادرم گریه نمی‌کند، اشک نمی‌ریزد، نگاه نمی‌کند.

می‌خواهم غم‌ام را تقسیم کنم، قساوت می‌خواهد.
به زور خوراندن ِ بستنی ِ یخ زده در بوران ِ برف .

من با ماشین برم توی دیوار؟!!!
نه! باش که حضورت گرما دارد.

مرد ِ آهنی ِ شکلاتی‌رنگ، نارنگی ِ نارس تعارف می‌کند.

خانواده‌ی ِ طوطی ِ سیاه ِ نوک‌پهن، با چیپس خفه شدند.

Tuesday, 16 October 2007

باران می‌آید ......

یه روز می‌رسه که ابرها کنار می‌رن، که مه به آرومی بالا می‌ره، تو جلوی ِ پاهات رو راحت تر می‌بینی، همه جا سبزه.

مه بالا می‌ره.
یه پلکان ِ فلزی، که پله‌های زیادی داره. آخرش به یه سکو می‌رسه که فقط جای یه نفره و حفاظ نداره. وقتی رسیدی اون بالا، ناچار خودتو پرت می‌کنی. می‌ری پایین.

دارم گریه می‌کنم.
قهرم!

همه پول‌هامو جمع کردم که برای پدرم کادو بخرم!
دوست نداشت.

Friday, 24 August 2007

جوجه ی من

Orofacial Pain

جوجه داشتن خیلی سخته!

جوجه‌ی ِ کوچولوی ِ ناز، فکر کن تو این شرایط که جوجه تازه به دنیا اومده، کوچولو هست، نمی‌تونه راحت فرار کنه و صداش از ته ِ چاه هم نمی‌آد، تو یه آدم بزرگ باشی که عقلت به اندازه‌ی ِ بچه‌ی ِ 5 ساله باشه؛ اون وقت ببین چه بلایی سر این جوجه‌ی ِ بیچاره می‌آد. فکر کن یه وقتی بره زیر پا! اگه بمیره هیچ وقت خودتو نمی‌بخشی. اگه چیزیش بشه چی؟ اگه دیگه نتونه درست راه بره چی؟

عذاب ِ وجدان داری، اما چه فایده؟ خودتی که همه چیز رو از دست دادی. این عذاب ِ وجدان فقط واسه‌ی ِ خودته!

این دیگه خیلی خنده داره!