Showing posts with label bitter. Show all posts
Showing posts with label bitter. Show all posts

Friday, 11 July 2008

زمانی برای تفکر

آن‌جا که هر‌کس بی‌خداحافظی ترکم می‌کند
آن‌زمان که "هم‌چنین" جای ِ آرزوهای ِ حقیقی را می‌گیرد
آن‌گاه که اجبار به دلیلی برای حضور تبدیل می‌شود.


نخواب:
حرف‌های ِ انسان ِ مست، بسیار است.
شاید فردا زمانی برای ِ از دست دادن نداشته باشد
شاید امروز، روز ِ آخر باشد.


بو بکش؛
شاید فردا بدون بینی‌ات از خواب بیدار شوی.

Sunday, 15 June 2008

خیالات ِ یک دیوانه

هیچ‌کس نمی‌خواهد؛ هیچ‌کس را نمی‌خواهم.

زندگی:

امتداد ِ واژه‌هایی که به خاموشی می‌انجامند
هر حرکت
و آن بی‌تفاوتی ِ محض که گویی پس از مدتی جای ِ همه‌چیز را با هم عوض می‌کند.
سکون ِ ممتد ِ دنیای ِ پرهیاهوی ِ من
انفجار ِ هر‌آنچه که صادقانه می‌پرستی
و سرانجام،‌ اجبار به پذیرفتن ِ واقعیت ِ نبودن ِ یک موجود

از پس ِ چشمانی در سایه؛ چرا هر انسان دروغگو است؟

Friday, 6 June 2008

روزی بدون ِ فردا

چراغ‌های ِ قرمز که می‌گذرند،
لبخندی معصومانه و مرموز؛
و ...

برو.

آن روزی که گوش‌هایم کر می‌شوند
چشم‌هایم نمی‌بینند
دستی برای لمس‌کردن برایم باقی‌نمانده

آن روز تمام ِ این دستورهای ِ رفتن را جمع خواهم کرد.
یکی بر روی ِ دیگری
آن روز، من:

می‌روم.

Saturday, 10 May 2008

در دستان ِ یک غریبه


باید جلوی ِ دویدن ِ چشمانم را بگیرم.
لحظه‌ای از پی ِ لحظه‌ای
هر لحظه از زندگی ِ هر کدام از ما
امیدی‌ست برای نرسیدن به آینده.

درها بازند، تلفن‌ها زنگ می‌خورند،
[کسی می‌گفت که سلام کردن هم نمی‌دانم.]
صدای ِ همهمه دعوت می‌کند.

و من که بر آستانه ایستاده‌ام
و به چشمانی می‌نگرم که تصویر ِ آدمیان ِ شبح‌وار ِ این دیار را نشان می‌دهند.
گاهی می‌ایستند، ته لبخندی، گوشه کنایه‌ای
کاش فنچ‌ها از یک روز تنهایی نمی‌مردند.

قلبم روزی از کار می‌ایستد.

حیرت از این همه نادیدنی؛ بهت و آن آب ِ دهانی که فرو نمی‌رود.
و این حکایت ِ تکراری ِ انجماد ِ زمان و پرواز ِ مکان.

Thursday, 17 April 2008

از میان ِ چراغ‌های ِ چشمک‌زن

التماسی که از نگاه می‌بارد. حرکت دست به سوی ِ لب‌ها. حرکت ِ آرام ِ پاها و کیف‌دستی ِ زنانه که آویزان است.

صدای ِ دل‌انگیز ِ کیسه‌ای در باد و انسانی که بر بالای ِ صندلی ِ فلزی ِ سبز نشسته‌است.

امروز آدمیان یک رنگ‌اند. سبز و خاکستری، از نژاد ِ درخت ِ زبان‌گنجشک، از خاکستری ِ آسمان ِ ابری؛ باران نمی‌بارد.

Tuesday, 8 April 2008

اصواتی از گذر ِ بالا

در تمام ِ شب‌های ِ نخوابیده، در هر چه ساعت ِ خواب، برای ِ تمام ِ خواب‌های ِ ندیده در همین سالیان ِ نزدیک.

روزها به سرعت می‌گذرند:
باد ِ سردی می‌وزد، دختر ِ سه ساله‌ای که بر جای ِ پای ِ صندلی ِ چرخ‌دار نشسته‌است، روسری‌اش را به دور گردنش می‌پیچد.
ابرها آمده‌اند. می‌ترسم چشمانم از دیدن ِ ببرها کور شوند.

به جای ِ شب‌های ِ خواب‌آلود ِ گذشته‌ی ِ نزدیک.

مرگ ِ راننده‌ی اتوبوس ...

اینجا مازندران است.

Tuesday, 11 March 2008

مراسم عزاداری

بیمارم.
ریشه‌های ِ بیماری تمام ِ وجودم را فرا گرفته‌اند.
چند روزی است احساس می‌کنم از دهانم خارج می‌شوند.
بی‌ملاحظه زندگی کردن راحت بود.

صبح خواب بودم. آفتاب از میان ِ در می‌تابید، و من بیدار شدم.

به سختی نفس می‌کشم،‌ آن‌قدر سخت که سربازی به سربازی نرفتنم غبطه می‌خُورَد. که همه‌کس از درون چشمانم درونم را می‌دید.

رویای ِ شگفت‌انگیز ِ دنیایی مملو از رنگ،
موجودات ِ هوس‌انگیزی که چشمک نمی‌زنند؛
و التزام ِ من به باور‌های ِ شخصی که می‌پنداشت محور ِ جهان ‌ِ پیرامون است.

Sunday, 10 February 2008

نفرین

دانه‌های ِ شن تمام شد. ساعتم تنها تا دیشب می‌شمرد.

انتظار ِ فرارسیدن صبح، از سگی که در دور‌دست شب‌زنده‌داری می‌کند و همهمه‌ی ِ دخترانم که همگی به صف ایستاده‌اند ...

قهوه درست می‌کنم...
کتری ِ خالی بر اجاق می‌سوزد؛
آب ِ جوش سرد است؛
پسرانی که هیچ‌گاه نداشته‌ام و دنیا که گویی ادامه دارد؛
دو قلب ِ من و شادابی از حضور ِ گاو‌های ِ علف نخورده،

به اندیشه‌ی ِ زندگی فرو می‌روم.

Friday, 18 January 2008

جیغ ِ ممتد تا ابتدای ِ خیابان

در درون وجود هر انسان چیزی نهفته است
عالمی از جنس ِ سنگ و یخ،
چیزی از نوع ِ حرص و آز،
موجودی از شکل ِ خیال و وهم.

همه‌جا را مه گرفته ...
کسی کمک می‌خواهد.
حتی خدا نمی‌داند جهان چگونه خلق شد.

آدمیان زیاد قسم می‌خورند، سرشته‌شده در سرشت‌شان؛
می‌روند و دیگر باز نمی‌آیند.
تا زمانی که دگرباره هوس به سراغشان بیاید. *

گاهی کودکان فریاد می‌زنند ...

آفتاب می‌آید؛
هر روز، زندگی دوباره آغاز می‌شود.

* ترتیب دو جمله تغییر داده شد، تا مقصود واضح باشد.

Tuesday, 8 January 2008

کثافت ِ خوکی

سطوح ِ عظیم و وسیع ِ یخ؛ کودکی که پاتیناژ بازی می‌کند.
موسیقی ِ سکوت که نواخته می‌شود.
درخشش،
نوری که کور کرد؛ و شکست نور در لابه‌لای ِ یخ‌پاره‌ها.

کلوچه پخته‌ام ... بوهایی به مشام می‌رسد.
دیشب که داشتم خمیر را آماده می‌کردم، توانستم نمک را کمی زیادتر بریزم. باید خوشمزه شده‌باشد.
غروب که شد کمی می‌خورم.

شاید اگر بخت یارت باشد، دریای ِ یخ بسته را هم ببینی. در میان ِ این همه مردگی، دایره‌ای نارنجی، زندگی را یادآوری می‌کند.

آیا توانستی صدای ِ یک دست را دریابی؟

Friday, 4 January 2008

لباس‌های ِ نامریی

در برف سگی زرد ایستاده،
منظره‌ی غروب ِ غم‌انگیز ِ خورشید را نظاره می‌کند.
خورشید که غروب کرد، اکنون دیسکی از مس ِ براق در افق می‌درخشد؛
و زمین ِ مرده نور می‌گیرد.

آرام آرام سایه‌های ِ خاکستری ِ برجای‌ماندگان ِ انفجار ظاهر می‌شوند.
لکه‌های ِ سیاه بر سطحی چنان سپید که گویی کفن ِ مرده‌ی ِ بزرگی است؛
پوستی بر اسکلت ِ سیاه ِ پیرمردی که در حال سجده به کوهی است که قله‌ی همیشه پر برفش در نور ِ قرمز می‌درخشد.

... کسی در این نزدیکی نیست ...

هواپیما اوج می‌گیرد؛
آهسته، حس ِ شناور بودن دارم.
از میان ِ مه‌دودها که بیرون آمدم، اکنون دوردست را می‌بینم که سپیدی می‌درخشد.

روزهای ِ پس از انفجار سرد بود،
ابرها آمدند،
همه‌جا سرد شد؛
برفی که از آسمان فرو‌نریخته بود همه‌جا را سفید کرد.

Sunday, 30 December 2007

!بازی کردن

(یا داستان ِ زندگی ِ من)

از ورای ِ موجودات ِ هوس‌انگیز، دوستی خود را می‌نمایاند.
گرمایی آشنا می‌آید. مانکن‌های ِ مُد، خندان، اتوموبیل‌ها، شهرهای ِ عظیم‌الجثه؛ صدای ِ حرکت ِ زندگی، آسمان‌های خاکستری؛ آدمیانی خندان، که از سرما می‌لرزند و می‌روند.

دوست‌داشته‌شدن‌های ِ گاه‌و‌بی‌گاه، دوست‌داشته‌شدنی که هنوز شروع نشده و پشت پرده مانده.
قوطی‌های ِ کنسروهایی را که می‌خورم، نگه می‌دارم؛ لبه‌هایشان را سمباده می‌زنم تا دست‌هایم را نبُرند.
از خودم عکس گرفتم...؛

از خودم عکس نمی‌خواهم
نمی‌خواهم کسی مرا با عکس‌هایم به یاد آورد
تنها دوست دارم مرا به یاد آورند ...

انسان‌ها در تکاپو و من ثابتم، آن‌چنان آرام که گویی ...
هر از گاهی حرکتی
هر از گاهی شادی
هر از گاهی غم

مرگ آمده‌است.

Friday, 21 December 2007

گفت؛ آرامش نداری

بر اسب سوار بود، نشسته بر اسب،
تاب ِ تحمل ِ زمان ِ از دست‌رفته را نداشت.
می‌تاخت، تا فرار کند از آن‌چه بر او گذشته بود.
آن‌چنان می‌تاخت که ترسیدم بر صورتش دست بگذارم.
شاید از اسب می‌افتاد
همه چیز می‌تپد.

از نا انسان‌ها می‌ترسم …
لحظاتی است که نمی‌دانی دنیا به کدامین سو در جریان است.
گاهی است که می‌شود بمباران نکرد، می‌شود نزدیک بود، همه‌کس نزدیکی نمی‌خواهد، تنها گروهی شایسته‌اند.
گاهی همه‌چیز نسخه‌ی آزمایشی دارد.

او دست گذاشت؛ … ترسیدم؛ اگر خودم بودم باید چیزی می‌گفتم ...؛

همه بازی می‌کنند،
از قانون ِ بازی‌ها هیچ نمی‌دانم،
کسی نبوده در کودکی با من بازی کند؛ ... بلد، نیستم.

امروز، انسان دیدم
صدای ِ پای ِ اسب در گوشم طنین دارد؛
غم، مستولی می‌شود … رادیاتورها هیچ‌کدام گرما ندارند، موتورخانه از کار افتاده‌است.

Monday, 17 December 2007

هارمونی

گاهی که در مراحل ِ شیرینی ِ سکوت ِ افکارم،
توانسته‌‌ام یادِگاران ِ گذشته را گرد‌‌آورم؛
آه کشیدم بر فقدان ِ بسیار از آن چیزها که دیدم. ˆ

بر بالای ِ کوهی پر از برف ِ تازه‌ی ِ پاییز، ابعادی از فلز و نور دیدم؛
گل‌بهی ِ سیر چه با آسمان ِ کبود ِ لاجوردی ِ دم ِ غروب هم‌خوانی دارد؛ با سپیدی ِ برف و خاکی ِ بوته‌های خشک؛ مزارع ِ پرورش ِ ماهی ...
خواب دیدم،
سگی سنگین و خاکستری؛
جماعت ِ سیاه‌پوشان و کلاه‌داران ِ منتظر

با سوگ‌‌های کهنه غمی نو، زمانه از دستم می‌‌رود.
آن‌‌گاه است که می‌‌توانم چشمی ناجاری را ترغیب کنم،
از برای ِ دوستان ِ ارزشمند که در شب ِ بی‌‌پایان ِ مرگ نهان‌‌اند. ˆ

زمانی است که گذشته
شیشه‌‌های پنجره‌‌ام کثیف است.
روزگاری است که شغل‌‌های ناخواسته از در و دیوار بالا می‌‌رود.

ˆ based on Shakespeare's sonnet xxx

Saturday, 15 December 2007

عکس‌هایی با صورت‌های ِ سفید

به یادگاران ِ گذشته نگاه می‌کردم. دیدم آدم‌ها را، آن‌طور که روزی بودند، آن‌طور که اکنون نیستند. می‌بینم آدم‌ها را... با حرف‌هایی که روزهای ِ اول ِ آشنایی می‌زدند، که چگونه همه‌چیز تغییر می‌کند.

کاش می‌شد از ذهن، یادگارها را چاپ کرد و به رخ کشید.
کاش می‌شد به همین راحتی درد را نشان داد.

سخت‌گیری بهتر است. زجر دادن ِ آدم‌ها از زجر دادن ِ خود، درد ِ کمتری دارد. لا‌اقل برای ِ خودم.

Tuesday, 13 November 2007

دوستی می‌میرد

انسان، از آن چیزی که بسیار دوست می‌دارد، خود را جدا می‌سازد؛
در اوج ِ تمنا نمی‌خواهد؛
دوست می‌دارد، ولی در‌عین‌حال می‌خواهد که متنفر باشد؛
امیدوار است، اما امیدوار است که امیدوار نباشد؛


همواره به‌یاد می‌آورد که می‌خواهد فراموش کند.

نور می‌میرد

چند شب ِ پیش خواب دیدم،
آفتاب هفته‌ای یک‌بار خواهد درخشید.

از بودن و نبودنش،
از خوبی و بدی‌اش،
از اعتماد و بی‌اعتمادی‌اش،
از غرور و شکسته‌نفسی‌اش.

می‌ترسم...

در میان ِ هفت سیاره‌ی ِ دیگر، من مادر ِ زمین‌ام.
سبز و آبی، با ابرهای ِ سپید و آغوش ِ باز؛ به منفعت نمی‌اندیشم.

پلوتو را بیرون کرده‌اند.

کاش آقاجون بودند و راهنمایی می‌کردند.

احتیاجی ندارم انگار، این طور می‌گویند.

استخوان‌هایم درد می‌کنند؛
دل ِ من می‌شکند، دوستی می‌میرد،
وقتی از بالای ِ دیوار افتادم، انگار چند روزی است کنایه‌وار رو به موت‌ام.

Wednesday, 7 November 2007

این نیز بگذرد

باز امشب پاستا داریم

گفتند، روبان آبی برای همدردی با مبتلایان به Alopecia است.

برترین کتاب، کتابی برگزیده‌ی ِ مردم ِ قرن ِ بیستم.

جایی که امروز به آن رسیدم، جایی که هنوز وقت ِ رفتنش فرا نرسیده.
پناه بردم به خدا از شر ِ شیطان ِ رانده شده، حیف سودی نداشته انگار.

کمی شیرین است؟

“13WVSOOq!W”
“WVZ!ZV” ‌ ‌ ‌

حرف از فنجان‌های ِ نارنجی است.

دختری که با پسری است، مرا می‌نگرد. چشم‌های ِ درشت هم دردسر دارد.

موها به رشد خود ادامه می‌دهند.

Friday, 19 October 2007

Pictures came and broke your heart!

نمی‌تونم باور کنم؛ روزی بوده که مثل بقیه بودی.
حالا ترک‌های کهنه‌ی ِ خاک‌خورده‌ی ِ پنهان ِ لبخند ِ شیطانی‌ات دیده می‌شود.

دیگر به خدا پناه نمی‌برم. پناهی نمی‌خواهم... انتقام می‌گیرم مانند قالب پنیری که از تله‌موش فرار می‌کند.

وقتی برای دوستی نیست، فقط تا سه‌شنبه.
می‌شه که دوستی رو کنار گذاشت و فقط به چیزهای دیگه فکر کرد
باشه فکر می‌کنم... حتما ً! من ok هستم.
دنبال کس دیگه‌ای بگرد. خیلی مایل نیستم.

در سرزمین ِ پادشاهی ِ نیاکانمان یخبندان است.

این همه پول خرج شد و مسافرتی که بیهوده بود، حیف!

Thursday, 11 October 2007

رتوش


از این حرف بدم می‌‌آد،
حس مغازه‌داری رو داره که جنسش رو مجانی فروخته

چرا که نه! وقتی تو دراز بکشی و برای ِ دو ساعت تمام، هرچی داری برای ِ رضایت یکی بدی و خودت نقش یه فرشته‌ی ِ مراقب رو بازی کنی که به‌خاطر هر اتفاق طبیعی عذرخواهی کنه و عذاب وجدان داشته باشه، چرا که نباید ازت تشکر بشه. حقته!
این کوچک‌ترین چیزه.

حس نبودن ِ ۵۰ ساله‌ی تو!
اما هنوز شروع راه ِ انتظار ِ ۵۰ ساله هست و من غم دارم.

بودن یا نبودن، مسئله غم است که می‌ماند، پاک نمی‌شود با الکل و پنبه.
غم و شادی،
نیک می‌رود بد می‌آید، می‌ماند، دیگر نمی‌رود.

خیلی ممنون،
لطف کردی.

غمی که تا چراغ‌های ِ نارنجی ِ چشمک‌زن ِ انتهای ِ کوچه‌ی ِ ۵۰ متری طول می‌کشد.