Showing posts with label bipolar. Show all posts
Showing posts with label bipolar. Show all posts

Friday, 11 July 2008

زمانی برای تفکر

آن‌جا که هر‌کس بی‌خداحافظی ترکم می‌کند
آن‌زمان که "هم‌چنین" جای ِ آرزوهای ِ حقیقی را می‌گیرد
آن‌گاه که اجبار به دلیلی برای حضور تبدیل می‌شود.


نخواب:
حرف‌های ِ انسان ِ مست، بسیار است.
شاید فردا زمانی برای ِ از دست دادن نداشته باشد
شاید امروز، روز ِ آخر باشد.


بو بکش؛
شاید فردا بدون بینی‌ات از خواب بیدار شوی.

Tuesday, 17 June 2008

ساعت‌های ِ شادی

عجایب ِ دنیای ِ مادی

... سیزده، اختلافی که از یک عدد ِ نحس شروع می‌شود.

هر روز، اتفاق از پس ِ اتفاق
هر روز، ‌یک تلنگر ِ ساده
هر روز، می‌دانی که در این دنیا هیچ به تو تعلق ندارد.

حتی یک عکس ِ ساده
هیچ

می‌خواستم خودکشی کنم. ‌ ‌ ‌ ‌ به یاد ِ ساعت‌های ِ شادی

Sunday, 15 June 2008

خیالات ِ یک دیوانه

هیچ‌کس نمی‌خواهد؛ هیچ‌کس را نمی‌خواهم.

زندگی:

امتداد ِ واژه‌هایی که به خاموشی می‌انجامند
هر حرکت
و آن بی‌تفاوتی ِ محض که گویی پس از مدتی جای ِ همه‌چیز را با هم عوض می‌کند.
سکون ِ ممتد ِ دنیای ِ پرهیاهوی ِ من
انفجار ِ هر‌آنچه که صادقانه می‌پرستی
و سرانجام،‌ اجبار به پذیرفتن ِ واقعیت ِ نبودن ِ یک موجود

از پس ِ چشمانی در سایه؛ چرا هر انسان دروغگو است؟

Friday, 26 October 2007

و او گرد ِ خاکستری می‌پاشد بر همه چیز

به یاد ِ مادرم افتادم؛ امروز روز ِ خداحافظی است.

به من یاد داده‌اند بزرگ باشم
از چند ماهگی
مادرم گریه نمی‌کند، اشک نمی‌ریزد، نگاه نمی‌کند.

می‌خواهم غم‌ام را تقسیم کنم، قساوت می‌خواهد.
به زور خوراندن ِ بستنی ِ یخ زده در بوران ِ برف .

من با ماشین برم توی دیوار؟!!!
نه! باش که حضورت گرما دارد.

مرد ِ آهنی ِ شکلاتی‌رنگ، نارنگی ِ نارس تعارف می‌کند.

خانواده‌ی ِ طوطی ِ سیاه ِ نوک‌پهن، با چیپس خفه شدند.

Tuesday, 16 October 2007

باران می‌آید ......

یه روز می‌رسه که ابرها کنار می‌رن، که مه به آرومی بالا می‌ره، تو جلوی ِ پاهات رو راحت تر می‌بینی، همه جا سبزه.

مه بالا می‌ره.
یه پلکان ِ فلزی، که پله‌های زیادی داره. آخرش به یه سکو می‌رسه که فقط جای یه نفره و حفاظ نداره. وقتی رسیدی اون بالا، ناچار خودتو پرت می‌کنی. می‌ری پایین.

دارم گریه می‌کنم.
قهرم!

همه پول‌هامو جمع کردم که برای پدرم کادو بخرم!
دوست نداشت.

Thursday, 23 August 2007

Comma

می‌خواستم راجع به ویرگول بنویسم، یه دفعه فهمیدم این منم که بهش گیر دادم؛

آزادش نمی‌گذارم، که هر کاری دلش خواست بکند، هر جا دلش خواست برود

خواست که حرف بزند یا که نزند

گناه من است که ناگهان ویرگول خواستم.

تلخ است

می گزد،

دستانم گزگز می‌کند.

چشمانم تاب ِ دیدن ِ نور را ندارد.

اشک می‌آید ناخودآگاه به گوشه‌ی چشمان ِ تاریکم

آمده ست تا بخواند شرح ِ حال ِ زندگی ِ من را

دردم بین زمین و دلم گیر کرده
مانده تا خاک شود یا بماند
می‌خواهد نمیرد،
آرام شود؛
نمی‌گویم
ساکت می‌نشینم،
تا بگذرد
بلکه باد با خود ببرد،
آن‌چه بر من می‌گذرد
مرده‌ام لب به سخن بگشاید،
آن‌قدر می‌گذرد.