چیزی درون ِ گلویم میسوزد.
چشمانم را میبندم، بیاختیار از عرض ِ خیابان میگذرم. صدایی نمیآید مگر صدای ِ مرگ ِ یک کلارینت؛ و نولی ِ سوگواری ِ ویولنهای ِ همنوا
آرامشی که یک جعبهی ِ سنگین ِ کتاب دارد.
و زمان که همچنان ایستاده و مرا نظاره میکند.
چیزی درون ِ گلویم میسوزد.
چشمانم را میبندم، بیاختیار از عرض ِ خیابان میگذرم. صدایی نمیآید مگر صدای ِ مرگ ِ یک کلارینت؛ و نولی ِ سوگواری ِ ویولنهای ِ همنوا
آرامشی که یک جعبهی ِ سنگین ِ کتاب دارد.
و زمان که همچنان ایستاده و مرا نظاره میکند.
Scribbled by Bee at 12:23 pm | Permalink 2 comments
Labels: moment
به یاد ِ دوستی که وسواسی است؛
به یادش که همواره اصواتی از عالم ِ ماورا او را در برگرفتهاند.
و لبخندهای ِ مرموز ِ روزگاران ِ گذشته.
همهچیز را باید شست، اشک باید ریخت، دنیا از پس ِ قطرات ِ آب دیدنیاست.
دلم باران میخواهد، که آرام بر سر کوچه بایستم
به انتظار ِ هیچچیز، نگاه میکنم از ورای ِ همهچیز
در هرآنچه از درون ِ رویای ِ بک ذرهبین بیرون میکشی؛ نگاهی نهفته است.
هر شب، لباسهایی را که شستهام خشک میکنم. صبح پیراهنم را پاره دیدم. امروز باران خواهد بارید.
این روزها اتفاق است از پس ِ اتفاق؛
شاید، به زودی، هر شاید روزی
همهمهی ِ انسانهایی که روزی در باد، کسی گازشان گرفت و ...
گاهی نرمی ِ موهای ِ یک مرد سراغ ِ تو را میگیرد.
Scribbled by Bee at 3:34 pm | Permalink 2 comments
صبح که چشم باز کردم،
[ آنگاه که بوی ِ پُرزآلودی بینیام را قلقلک میدهد؛ موجود ِ گرمی احاطهام میکند؛ گوشهایم وزوز میشنوند؛ و زبانم به کامم چسبیده ]
نوای ِ موسیقی در فضا موج میزد؛ نوشتم، اندیشیدم:
به اشیا از نزدیک منگر، درد تو را فرا خواهد گرفت.
Scribbled by Bee at 8:46 pm | Permalink 1 comments
سطوح ِ عظیم و وسیع ِ یخ؛ کودکی که پاتیناژ بازی میکند.
موسیقی ِ سکوت که نواخته میشود.
درخشش،
نوری که کور کرد؛ و شکست نور در لابهلای ِ یخپارهها.
کلوچه پختهام ... بوهایی به مشام میرسد.
دیشب که داشتم خمیر را آماده میکردم، توانستم نمک را کمی زیادتر بریزم. باید خوشمزه شدهباشد.
غروب که شد کمی میخورم.
شاید اگر بخت یارت باشد، دریای ِ یخ بسته را هم ببینی. در میان ِ این همه مردگی، دایرهای نارنجی، زندگی را یادآوری میکند.
آیا توانستی صدای ِ یک دست را دریابی؟
طبیعت ِ آدمی این است که میداند که هیچ نمیداند.
همین ندانستن هم خود عالمی دارد، گاه شیرین و گاه تلخ.
دوستی گم شدهاست؛ دوستی پرواز میکند؛ دوستی میگرید؛ دوستی هم، میجنگد.
دوستی خودش را برایم لوس کردهاست.
شش سال و شش قطعه دکلمهی ِ عجیب. سالی یکی؛
زمان ِ زیادی است برای بسیار از اتفاقها.
بهترین دوستیها میآیند،
آنهایی برقرار میشوند که از یکدیگر بسیار توقع دارند، اما هرگز به زبان نمیآورند. ̂
توی ِ تاکسی نشستهام. پیرمردی کنارم نشسته، خرمالو میخورد؛
هیس ِ صدای ِ باد؛ پتپت ِ پیروزمندانهی ِ کسی در دوردست.
کاش زندگی دادگاه ِ تجدید ِ نظر نداشت.
اکنون، ... میاندیشم.
̂ نقل به مضمون از نویسندهای که دوستش ندارم
Scribbled by Bee at 10:03 pm | Permalink 3 comments
Labels: friend, life, moment, Remembrance
ساعتهای آفتاب و ابرهایی که یکراست از بهشت به آسمان ِ من سرازیر شدهاند.
دیدن ِ عظمت ِ خورشید گرفتگی در قلب ِ آفریقا؛
شش سفیدپوست و محاصرهی ِ صدها بلکه هزارها سیاهپوست ِ آدمخوار که ایستادهاند و آسمان را مینگرند.
هوا سرد شده، آبشار آرام است؛ جهان میمیرد.
جهانی پر هیاهو که از برای ِ مرگ ِ لحظهای ِ خورشید خاموش میشود.
بر بلندای ِ وجود ِ هر انسانی، پرچمی از رنگ در اهتزاز است؛
بر گروهی آفتاب ِ تابان تابیده، نسیمی خنک میوزد؛
بر دیگران باران میبارد، برف مینشیند.
و انسانهای ِ خاکستری در حسرتاند.
آفتاب برگشت؛
فهمیدم آدمیان همگی یکساناند و چه کوچکاند این مخلوقات ِ گونهگون.
Scribbled by Bee at 10:01 am | Permalink 1 comments
Labels: brightness, friend, moment, past, Remembrance, Sun
تصور کردن، خیال پردازی، رویای روزانه ...
انسان ها از موهبت سرشارند، بی آنکه بدانند.
اگر به جای هوا مایعی غلیظ جاری بود، چه خوب می شد؛
می توانستی
به دو جهت ِ جدید شنا کنی،
ابعاد ِ آسمان را حس کنی.
کوه ها
یکی پس از دیگری، چون پاهای ِ بزرگ ِ موجودی غول پیکر و افسانه ای
ابرها
چون بخارات ِ گرمی که میان ِ درختان ِ کاج و سرو می خزند.
می توانستی
دوردست ها را ببینی،
عبور ِ شعاع ِ نور ِ آفتاب را با چشم ِ سر درک کنی..
Scribbled by Bee at 2:07 am | Permalink 0 comments
Labels: brightness, childhood, happiness, Medo, moment
امروز باران میآید
توقفگاه ِ سر ِ کوچهی ِ قدرشناسی
امشب باران میآید
تیشرتی با نوشتههای ِ نارنجی، آستینهای ِ حلقهای ِ سفید
نارنجی، بنفش
روزها، شبها
روزگار ِ گذشته، روزگاران ِ نیامده؛
زمان ِ بازیافته؛ در جستوجوی ِ زمان ِ از دست رفته.
شصت روز،
هیجانانگیز و پر افتوخیز؛
در آمدوشد،
با آرامش و خودداری،
به استقبال ِ آیندهی ِ نیکو.
گذشته خود را ظاهرمیسازد؛
آینده انتظار ِ تکرار ِ گذشته را میکشد.
این تمنا گاهی است،
میخواستم زمزمه کنم؛
جویندهی ِ زمانهای از دسترفته، زمانهایی را بازخواهدیافت.
Scribbled by Bee at 6:23 pm | Permalink 0 comments
Labels: happiness, Medo, moment, past, Remembrance
باز امشب پاستا داریم
گفتند، روبان آبی برای همدردی با مبتلایان به Alopecia است.
برترین کتاب، کتابی برگزیدهی ِ مردم ِ قرن ِ بیستم.
جایی که امروز به آن رسیدم، جایی که هنوز وقت ِ رفتنش فرا نرسیده.
پناه بردم به خدا از شر ِ شیطان ِ رانده شده، حیف سودی نداشته انگار.
کمی شیرین است؟
“13WVSOOq!W”
“WVZ!ZV”
حرف از فنجانهای ِ نارنجی است.
دختری که با پسری است، مرا مینگرد. چشمهای ِ درشت هم دردسر دارد.
موها به رشد خود ادامه میدهند.
Scribbled by Bee at 8:37 pm | Permalink 1 comments
نمیدونی چه اتفاقی انتظارت رو میکشه
و این طعم ِ خوش ِ انسانیت ِ ...
موسیقی ...
تفاوتی که بین ِ یه فنجان ِ بزرگ و دلباز ِ نارنجی و یه فنجان ِ کوچک ِ پر از تبلیغ وجود داره.
بین ِ حبابهای ِ کف ِ شیر ِ خشکشده روی ِ دیوارهی فنجانها!
میز ِ singer بدون پدال ...
یه لیوان آب میدی... معمولی باشه
پیرزنها رو دیدی؛ موقع ناهار، وقتی میخوان قرص بخورن.
جاذبه روی ِ حلزونها اثر نداره.
یادت میآد که حلزونها پیامآوران ِ اون دنیا هستن؟
Scribbled by Bee at 8:14 pm | Permalink 0 comments
یه روز میرسه که ابرها کنار میرن، که مه به آرومی بالا میره، تو جلوی ِ پاهات رو راحت تر میبینی، همه جا سبزه.
مه بالا میره.
یه پلکان ِ فلزی، که پلههای زیادی داره. آخرش به یه سکو میرسه که فقط جای یه نفره و حفاظ نداره. وقتی رسیدی اون بالا، ناچار خودتو پرت میکنی. میری پایین.
دارم گریه میکنم.
قهرم!
همه پولهامو جمع کردم که برای پدرم کادو بخرم!
دوست نداشت.
Scribbled by Bee at 4:41 pm | Permalink 0 comments
از این حرف بدم میآد،
حس مغازهداری رو داره که جنسش رو مجانی فروخته
چرا که نه! وقتی تو دراز بکشی و برای ِ دو ساعت تمام، هرچی داری برای ِ رضایت یکی بدی و خودت نقش یه فرشتهی ِ مراقب رو بازی کنی که بهخاطر هر اتفاق طبیعی عذرخواهی کنه و عذاب وجدان داشته باشه، چرا که نباید ازت تشکر بشه. حقته!
این کوچکترین چیزه.
حس نبودن ِ ۵۰ سالهی تو!
اما هنوز شروع راه ِ انتظار ِ ۵۰ ساله هست و من غم دارم.
بودن یا نبودن، مسئله غم است که میماند، پاک نمیشود با الکل و پنبه.
غم و شادی،
نیک میرود بد میآید، میماند، دیگر نمیرود.
خیلی ممنون،
لطف کردی.
غمی که تا چراغهای ِ نارنجی ِ چشمکزن ِ انتهای ِ کوچهی ِ ۵۰ متری طول میکشد.
Scribbled by Bee at 7:12 am | Permalink 2 comments
دلم
حضور ناگهانت را میخواهد
که خندههای بیامان را به من هدیه کند
درد ِ نبودنت
مادرم بدجوری بیتابی میکند.
نرو
اما
فقط یک حرف مانده
به فکر ماندن نباش
همه می رویم
Scribbled by Bee at 9:26 pm | Permalink 0 comments
به دورو برت نگاه میکنی. هر چی بیشتر میبینی، نگاه میکنی، بیشتر میبینی آدمهایی که از تمام دنیا آرزوی یک هویج ِ فرنگی دارن. یه دور میچرخی، میبینی کدوفرنگی و گوجهفرنگی هم هست.
خوب که دقت کنی یه دیوار میبینی که جلوش رو یه تابلو نوشته: رنگ خیس است، لطفا احتیاط کنید. میری جلو که مطمئن بشی... .
: اگه دقت کنی، زندگی هم یه چیزی ِ مثل این :
یک نگاه
سلام! چطوری؟ ... خوبی خوشگلم؟
نه!
زندگی من در مرگ ِ غمانگیز ِ پسر ِ صدفی گم شدهاست.
پشت یک جعبه انار!
درست در پشت ِ یک کامیون!
Scribbled by Bee at 10:22 am | Permalink 0 comments
از صبح، گوشهام فقط صدای اطراف رو میشنیدن.
گوش چهقدر توی تصور من نقش داره، وقتی دیگه نمیشنوی، دنیا، نفست،
میری توی شیشهای از مربای سفید
بالای پل ایستادهام. گرمست، همه چیز. چشمم به انتهای پل
کنار ِ خیابان، وقتی همه ریختن وسط و میخوان تاکسیها رو از هم بدزدن، چه اتفاقی ممکنه یکی رو به کنار جدول ببره! چه اتفاقی ممکنه نگاههای عجیب داشته باشه!
یه دفعه همه جا جشنه! نگاه ِ توی آینه،
آقایون شیرینی میل ندارن!
تو چرا فکر میکنی من شعور ندارم!
Scribbled by Bee at 10:56 pm | Permalink 0 comments
میآیی یه قهوه بخوریم؟
بعضی وقتها برمیگردی ببینی چی نوشتی؟ هر چی میخونی و جلو میری، هر چی بیشتر میخونی، بیشتر نا امید میشی.
منتظر ِ من که نموندی؟
چون دوستت دارم
این رو واست درست کردم، وگرنه من تا حالا واسه هیچکی همچین کاری نکرده بودم
بعضی چیزها از درک و شعور ِ من خارجه!
به بالا نگاه می کنی و چیزهای احمقانهی ِ غیرعادی میبینی!
Scribbled by Bee at 2:21 pm | Permalink 0 comments
میخواستم راجع به ویرگول بنویسم، یه دفعه فهمیدم این منم که بهش گیر دادم؛
آزادش نمیگذارم، که هر کاری دلش خواست بکند، هر جا دلش خواست برود
خواست که حرف بزند یا که نزند
گناه من است که ناگهان ویرگول خواستم.
تلخ است
می گزد،
دستانم گزگز میکند.
چشمانم تاب ِ دیدن ِ نور را ندارد.
اشک میآید ناخودآگاه به گوشهی چشمان ِ تاریکم
Scribbled by Bee at 4:54 am | Permalink 0 comments
یادت میآد؟ همون موقع رو میگم که سرد بود که کاسهی سوپ ِ یخبسته توی دستت بود که صورتت نزدیک بود توی کاسه بیافته و تو با دست ِ لرزان قاشق رو جلوی صورتت نگهداشته بودی و به اون جلو خیره بودی؛ خواستی قاشق رو توی دهنت بگذاری که یهو چیزی توی دلت فرو ریخت و تو هنوز خیره بودی.
دلم گیج می رود
حس ِ حماقت ِ پس از خوردن سوپ ِ یخبسته باقی مانده
میلرزد همه چیز
گفتن یا نگفتن
اشک میآید و من سختم است
کاش کسی نبیند
Scribbled by Bee at 4:04 am | Permalink 0 comments