Showing posts with label Indifference. Show all posts
Showing posts with label Indifference. Show all posts

Monday, 12 May 2008

خانه‌ی ِ دوست کجاست؟

کوه‌ها همیشه هستند، ‌خورشید غروب خواهد کرد.

[نور ِ طلا که از پشت ِ کوه‌ها می‌پاشد، خاک ِ سپید، همه‌جا سبز، تک درختی ایستاده و کارگری که هر روز بر پای ِ درخت می‌گرید.]

اجسام از آن‌چه در آیینه می بینیم به ما نزدیک‌ترند.

عروسکی دیدم در میان ِ آتش،‌ گویی مانده بود تا مرگ کودکان را به رخ بکشد.

Thursday, 17 April 2008

تقاضا برای یک تجاوز ِ از پیش تعیین‌شده

چراغ‌های ِ کم‌نور ِ سفید که پارک را روشن کرده‌اند
هوای ِ مرطوب و نمناک ِ یک غروب ِ ابری.
غذاهایی که بوی ِ چمن می‌دهند
مردمی که فقط به دعوای ِ پسران ِ بستنی فروش فکر می‌کنند
و بقایای ِ دستمال‌های ِ کاغذی ِ مصرف نشده.

در کنارم زنی نشسته که چیزی برای اندیشیدن پیدا نمی‌کند.
آن دورتر مردی هست که سیگارش افکار را پاک می‌کند.
و یک گدا، کسی که همواره در فکر ِ راهی جدید برای ِ گذران ِ زندگی است.
و گاهی مهربانی ِ انسان‌هایی از سرزمین دیگر

این سرگذشت ِ خیارشورهای ِ شسته‌شده‌ای بود که انتظار ِ بریده‌شدن را می‌کشیدند.

Tuesday, 11 March 2008

مراسم عزاداری

بیمارم.
ریشه‌های ِ بیماری تمام ِ وجودم را فرا گرفته‌اند.
چند روزی است احساس می‌کنم از دهانم خارج می‌شوند.
بی‌ملاحظه زندگی کردن راحت بود.

صبح خواب بودم. آفتاب از میان ِ در می‌تابید، و من بیدار شدم.

به سختی نفس می‌کشم،‌ آن‌قدر سخت که سربازی به سربازی نرفتنم غبطه می‌خُورَد. که همه‌کس از درون چشمانم درونم را می‌دید.

رویای ِ شگفت‌انگیز ِ دنیایی مملو از رنگ،
موجودات ِ هوس‌انگیزی که چشمک نمی‌زنند؛
و التزام ِ من به باور‌های ِ شخصی که می‌پنداشت محور ِ جهان ‌ِ پیرامون است.

Friday, 29 February 2008

سوتفاهم

بر فراز ِ ابرها، از میان ِ کوه‌ها، لا‌به‌لای ِ درختان، آن طرف ِ یال ِ کوه‌هایی که آفتاب در پس ِ‌شان غروب می‌کند؛ درست همان دوردست‌ها ...

انسان‌هایی پست، با سیب‌هایی در دست، برای ِ باز‌شدن ِ دروازه‌های ِ بهشت ِ موعود صف کشیده‌اند.

زنان ِ کریه به بهشت نمی‌روند،
در پردیس، تمام ِ سوراخ‌ها را زنان ِ زیباروی پُر کرده‌اند.

اسب‌ها می‌تازند.
روزها همواره می‌گذرند.
نمی‌دانم منم که می‌گردم یا زمین است؛ من نظاره می‌کنم.

دلم تنگ شده‌است، ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ همین

Sunday, 10 February 2008

نفرین

دانه‌های ِ شن تمام شد. ساعتم تنها تا دیشب می‌شمرد.

انتظار ِ فرارسیدن صبح، از سگی که در دور‌دست شب‌زنده‌داری می‌کند و همهمه‌ی ِ دخترانم که همگی به صف ایستاده‌اند ...

قهوه درست می‌کنم...
کتری ِ خالی بر اجاق می‌سوزد؛
آب ِ جوش سرد است؛
پسرانی که هیچ‌گاه نداشته‌ام و دنیا که گویی ادامه دارد؛
دو قلب ِ من و شادابی از حضور ِ گاو‌های ِ علف نخورده،

به اندیشه‌ی ِ زندگی فرو می‌روم.