Tuesday, 16 October 2007

باران می‌آید ......

یه روز می‌رسه که ابرها کنار می‌رن، که مه به آرومی بالا می‌ره، تو جلوی ِ پاهات رو راحت تر می‌بینی، همه جا سبزه.

مه بالا می‌ره.
یه پلکان ِ فلزی، که پله‌های زیادی داره. آخرش به یه سکو می‌رسه که فقط جای یه نفره و حفاظ نداره. وقتی رسیدی اون بالا، ناچار خودتو پرت می‌کنی. می‌ری پایین.

دارم گریه می‌کنم.
قهرم!

همه پول‌هامو جمع کردم که برای پدرم کادو بخرم!
دوست نداشت.

Thursday, 11 October 2007

رتوش


از این حرف بدم می‌‌آد،
حس مغازه‌داری رو داره که جنسش رو مجانی فروخته

چرا که نه! وقتی تو دراز بکشی و برای ِ دو ساعت تمام، هرچی داری برای ِ رضایت یکی بدی و خودت نقش یه فرشته‌ی ِ مراقب رو بازی کنی که به‌خاطر هر اتفاق طبیعی عذرخواهی کنه و عذاب وجدان داشته باشه، چرا که نباید ازت تشکر بشه. حقته!
این کوچک‌ترین چیزه.

حس نبودن ِ ۵۰ ساله‌ی تو!
اما هنوز شروع راه ِ انتظار ِ ۵۰ ساله هست و من غم دارم.

بودن یا نبودن، مسئله غم است که می‌ماند، پاک نمی‌شود با الکل و پنبه.
غم و شادی،
نیک می‌رود بد می‌آید، می‌ماند، دیگر نمی‌رود.

خیلی ممنون،
لطف کردی.

غمی که تا چراغ‌های ِ نارنجی ِ چشمک‌زن ِ انتهای ِ کوچه‌ی ِ ۵۰ متری طول می‌کشد.

Tuesday, 9 October 2007

و تنها خداست که می‌ماند

دلم
حضور ناگهانت را می‌خواهد
که خنده‌های بی‌امان را به من هدیه کند
درد ِ نبودنت
مادرم بدجوری بی‌تابی می‌کند.
نرو


اما
فقط یک حرف مانده
به فکر ماندن نباش
همه می رویم

Saturday, 15 September 2007

هر چیز ِ خوبی می‌تونه معمولی هم باشه

یه وقت‌هایی تو زندگی به یه نقطه‌ای می‌رسی که باید برگردی و به پشت ِ سرت نگاه کنی. توی بعضی از این نقطه‌ها می‌بینی کارهایی کردی که کاش نمی‌کردی، حرف‌هایی زدی که کاش نمی‌گفتی، جاهایی بودی که کاش نمی‌بودی ...

بنفش، رنگ ِ مورد ِ علاقه‌ی منه!

تا حالا سیب ِ قرمز دیدی، با این که پوست خیلی قشنگی داره، اما وقتی می‌خوریش هم پوک و هم بی‌مزه ست. سیب ِ سبز فقط یه سیب ِ سبزه، اما خیلی خوشمزه ست! کمی ترش!

اگه یه سیب ِ سبز توی آفتاب بمونه، بعضی جاهاش قرمز می‌شه

من یه آدم کامل و بی‌عیبم واسه همین هم دنبال کسی می‌گردم که کامل و تک باشه

بعضی‌ها نمی‌دونن چی کار می‌کنن، خیلی سخت تصمیم می‌گیرن؛ خودشون هم نمی‌دونن چی می‌خوان!

... می‌خواستم کفش بخرم. یه مغازه‌ی خیلی بزرگ و بی‌نهایت کفش و یک ساعت از وقت ِ من و چند نفر ِ دیگه...

ثانیه‌های آخر: نمی‌دونم کدوم رو می‌خوام، برام فرقی نمی‌کنه!

ولی اون موقع 23 سالم نبود که زندگی برام سخت بشه!

مادرم می‌گه دوستت چه اسم عجیبی داره. چه عجیب که من هم موافقم.

Saturday, 8 September 2007

هر چیزی از یه جایی شروع می‌شه

آقای هخامنشی رو هر روز صبح ساعت 8:55 می‌بینم. موجود ِ زنده‌ای که خیلی شبیه دوست ِ آقای هخامنشی هست، حالا کنار من نشسته. کی یه آرایشگاه ِ خوب می‌شناسه؟

دردی که می‌آد و می‌ره، یه روز اومد و موند، دیگه نرفت، مثل یه وزوز که بعضی وقت‌ها اشک‌آلود بشه. نوشتن درد داره، درد چشم.

صداهایی می‌آد که من ترجیح می‌دم هدفون روی گوش‌هام بذارم.

بیا با هم یه سیب بخوریم، اما سبز نه قرمز.

مردم از من می‌خوان که شعورم رو از دست بدم!

بوق نزنید، راننده خواب است

به دورو برت نگاه می‌کنی. هر چی بیشتر می‌بینی، نگاه می‌کنی، بیشتر می‌بینی آدم‌هایی که از تمام دنیا آرزوی یک هویج ِ فرنگی دارن. یه دور می‌چرخی، می‌بینی کدو‍فرنگی و گوجه‌فرنگی هم هست.

خوب که دقت کنی یه دیوار می‌بینی که جلوش رو یه تابلو نوشته: رنگ خیس است، لطفا احتیاط کنید. می‌ری جلو که مطمئن بشی... .

: اگه دقت کنی، زندگی هم یه چیزی ِ مثل این :

یک نگاه
سلام! چطوری؟ ... خوبی خوشگلم؟
نه!

زندگی من در مرگ ِ غم‌انگیز ِ پسر ِ صدفی گم شده‌است.

پشت یک جعبه انار!

درست در پشت ِ یک کامیون!

Saturday, 1 September 2007

The Boy with Nails in his Eyes

The Boy with Nails in his Eyes

put up his aluminium tree.

It looked pretty strange

because he couldn't really see.