Wednesday, 12 December 2007

چه کسی از مرگ نمی‌ترسد؟

شکارچی به شکار رفته، تاج را فراموش کرده، دیگر بر تخت نمی‌نشیند.
سگ، وظیفه‌ی راهنماییش را فراموش کرده‌است.

ناگهان،
چراغ‌های نارنجی دوباره ظاهر می‌شوند؛
چشمک‌زنانی که به ناگاه به سوسو تبدیل می‌گردند.
زمین‌های ِ سیاه و جماعت ِ چراغ‌های ِ نارنجی که در افق یکی پس از دیگری ایستاده‌اند.

خلق ِ خدا، اجازه‌ی شرف‌یابی به بارگاه می‌خواستند؛
بالاخره داده شد.

تاریک است و چراغ در دست دارم؛
می‌دانی چند سال بود که ستاره‌ها را ندیده بودم؟

مورمور ِ عجیب ِ عضلات ِ سرما‌زده؛
گویی، انجماد ِ جهان از هم‌اکنون آغاز شده است.

Wednesday, 5 December 2007

اوهام

تصور کردن، خیال پردازی، رویای روزانه ...

انسان ها از موهبت سرشارند، بی آنکه بدانند.

اگر به جای هوا مایعی غلیظ جاری بود، چه خوب می شد؛

می توانستی
به دو جهت ِ جدید شنا کنی،
ابعاد ِ آسمان را حس کنی.

کوه ها
یکی پس از دیگری، چون پاهای ِ بزرگ ِ موجودی غول پیکر و افسانه ای
ابرها
چون بخارات ِ گرمی که میان ِ درختان ِ کاج و سرو می خزند.

می توانستی
دوردست ها را ببینی،
عبور ِ شعاع ِ نور ِ آفتاب را با چشم ِ سر درک کنی..

Monday, 3 December 2007

عضلاتی منقبض

برف می‌بارد
ابرها تیره می‌شوند
آفتاب می‌تابد
خدا می‌آید
دنیا رنگ می‌گیرد
کودکان فوتبال بازی خواهند کرد
زنی با چشمان ِ درشتش مرا می‌نگرد.

کاش می‌توانستم دوباره شروع کنم؛
خودم را حفظ خواهم کرد؛
راهی خواهم یافت.

تمرکز کردم؛
بمان.

تنها درد است که می‌ماند؛

ای شیرین‌ترین دوستم،
قرار ِ آخر.

Thursday, 29 November 2007

بیا دوستی‌هایم را قسمت کنم

چیزهایی هست که ساخته می‌شه، چیزهایی که نوشته می‌شه، چیزهایی که گرفته می‌شه، چیزهایی هم هست که گفته می‌شه.
نگاه‌هایی که دیده می‌شه.

حس ِ علاقه‌ی ِ وصف ناپذیر ِ من، به تُرک‌هایی که معصومانه و مهربانانه می‌نگرند.
حس ِ وجود عقربه‌های سرد و خشک ِ ساعت ِ دیواری.
پوست ِ سر ِ آفتاب‌خورده‌ای که از ورای ِ موهای ِ کم‌پشت ِ منشی به چشم می‌خورد.
پاهای ِ پر مو؛ و چکمه‌های بلند ِ قفل و بست‌دار.

ساعت‌های ِ پیاپی ِ 2000؛

هر چه که هست، زندگی جریان دارد.
[اما، ...] درست زیستن از هر‌کسی بر نمی‌آید.

احتیاج ِ آدم، عدم ِ آگاهی ...


گاه تشکر‌های شفاهی ِ یک دوست،
آن‌چنان اثر ندارد که یک SMS به دادم می‌رسد.

Wednesday, 28 November 2007

روزها

همواره گفته‌است:

عقل داشته باشید.

نمی‌بیند؛

دیده شده،
یک مدار ِ منطقی در این دنیا به من تعلق دارد
برای ِ رسیدن به کمال، رحمت باید داشت.
ندیدند.

این روزها همه‌ی ِ درها با کارت‌های الکترونیک باز می‌شود.

عبور از رنگ‌ها فیلتر دارد، کلید می‌خواهد، اما؛

گویی در انتهای ِ رنگین‌کمان، کوزه‌ی ِ طلایی، انتظارم را می‌کشد،
سر خوردن راحت است.


این،
داستان ِ سفر ِ عجیبی با یک غریبه بود.

Tuesday, 20 November 2007

در جست‌و‌جوی ِ زمان ِ از دست رفته

امروز باران می‌آید
توقفگاه ِ سر ِ کوچه‌ی ِ قدرشناسی

امشب باران می‌آید
تی‌شرتی با نوشته‌های ِ نارنجی، آستین‌های ِ حلقه‌ای ِ سفید

نارنجی، بنفش
روزها، شب‌ها

روزگار ِ گذشته، روزگاران ِ نیامده؛

زمان ِ بازیافته؛ در جست‌و‌جوی ِ زمان ِ از دست رفته.

شصت روز،
هیجان‌انگیز و پر افت‌و‌خیز؛
در آمد‌و‌شد،
با آرامش و خودداری،
به استقبال ِ آینده‌ی ِ نیکو.

گذشته خود را ظاهرمی‌سازد؛
آینده انتظار ِ تکرار ِ گذشته را می‌کشد.

این تمنا گاهی است،
می‌خواستم زمزمه کنم؛
جوینده‌ی ِ زمان‌های از دست‌رفته، زمان‌هایی را بازخواهد‌یافت.

Tuesday, 13 November 2007

دوستی می‌میرد

انسان، از آن چیزی که بسیار دوست می‌دارد، خود را جدا می‌سازد؛
در اوج ِ تمنا نمی‌خواهد؛
دوست می‌دارد، ولی در‌عین‌حال می‌خواهد که متنفر باشد؛
امیدوار است، اما امیدوار است که امیدوار نباشد؛


همواره به‌یاد می‌آورد که می‌خواهد فراموش کند.