Saturday, 5 January 2008

گندم‌زار ِ بی‌گناهی

امروز هرچه گشتم اثری از زیبایی ندیدم.

همه‌جا می‌تپد.
زندگی در لا‌به‌لای ِ گیاهان ِ خشک ِ باران‌خورده ادامه ندارد؛
در کنار ِ جاده ایستاده‌اند و راه ِ به‌سوی برزخ را نشان می‌دهند.

آدم‌های ِ لاغر و آدم‌های ِ خپله.
شماره‌هایی که از آسمان به‌جای ِ‌ برف‌های دیروزها فرو می‌ریزند،
و ناچار از آدم‌هایی که پول ندارند؛
اجازه‌ی ِ حرف‌زدن صادر نمی‌شود.

پاهایم در آب شناور است.
پارچه‌های ِ سبزی را دیدم که با پوست ِ ‌سبزه‌ی ِ پر مو بدجوری هم‌خوانی داشت؛
دخیل بسته بودند به درختان ِ کاجی که همیشه هستند و کسانی که برف ِ رویشان را می‌تکانند.

Friday, 4 January 2008

لباس‌های ِ نامریی

در برف سگی زرد ایستاده،
منظره‌ی غروب ِ غم‌انگیز ِ خورشید را نظاره می‌کند.
خورشید که غروب کرد، اکنون دیسکی از مس ِ براق در افق می‌درخشد؛
و زمین ِ مرده نور می‌گیرد.

آرام آرام سایه‌های ِ خاکستری ِ برجای‌ماندگان ِ انفجار ظاهر می‌شوند.
لکه‌های ِ سیاه بر سطحی چنان سپید که گویی کفن ِ مرده‌ی ِ بزرگی است؛
پوستی بر اسکلت ِ سیاه ِ پیرمردی که در حال سجده به کوهی است که قله‌ی همیشه پر برفش در نور ِ قرمز می‌درخشد.

... کسی در این نزدیکی نیست ...

هواپیما اوج می‌گیرد؛
آهسته، حس ِ شناور بودن دارم.
از میان ِ مه‌دودها که بیرون آمدم، اکنون دوردست را می‌بینم که سپیدی می‌درخشد.

روزهای ِ پس از انفجار سرد بود،
ابرها آمدند،
همه‌جا سرد شد؛
برفی که از آسمان فرو‌نریخته بود همه‌جا را سفید کرد.

Sunday, 30 December 2007

!بازی کردن

(یا داستان ِ زندگی ِ من)

از ورای ِ موجودات ِ هوس‌انگیز، دوستی خود را می‌نمایاند.
گرمایی آشنا می‌آید. مانکن‌های ِ مُد، خندان، اتوموبیل‌ها، شهرهای ِ عظیم‌الجثه؛ صدای ِ حرکت ِ زندگی، آسمان‌های خاکستری؛ آدمیانی خندان، که از سرما می‌لرزند و می‌روند.

دوست‌داشته‌شدن‌های ِ گاه‌و‌بی‌گاه، دوست‌داشته‌شدنی که هنوز شروع نشده و پشت پرده مانده.
قوطی‌های ِ کنسروهایی را که می‌خورم، نگه می‌دارم؛ لبه‌هایشان را سمباده می‌زنم تا دست‌هایم را نبُرند.
از خودم عکس گرفتم...؛

از خودم عکس نمی‌خواهم
نمی‌خواهم کسی مرا با عکس‌هایم به یاد آورد
تنها دوست دارم مرا به یاد آورند ...

انسان‌ها در تکاپو و من ثابتم، آن‌چنان آرام که گویی ...
هر از گاهی حرکتی
هر از گاهی شادی
هر از گاهی غم

مرگ آمده‌است.

Thursday, 27 December 2007

Radiation

لحظه به لحظه به آدمیان شک می‌کنم، تا آن‌که اتفاقی بیافتد. در دامی گیر افتم؛ بر بخت ِ سیاهم اشک ریزم؛ سر به زیر افکنم.
تا آن‌گاه که نوری می‌تابد، دستی به سویم دراز می‌شود ...
آن هنگام که ابرها کنار می‌روند ...
و یک‌باره گرما ...

غذاها از دهان به سمت ِ معده جریان ندارند.
همه‌جا بوهای ِ عجیبی می‌دهد.
من بر خلاف ِ همیشه بی‌تفاوتم
و مرگ در صبحی غمناک

چراغ‌هایی که دوتا دوتا می‌گذرند تا حضور ِ عینک ِ آفتابی در هوای ِ مه‌آلود را توجیه کنند.
جاده‌ای که آرام سُر می‌خورد.
آرام، آرام، آرام، ...

انسان که همواره انسان است؛ گویا لعنت فرستادن مد شده.

Tuesday, 25 December 2007

برزخ ِ زمان

طبیعت ِ آدمی این است که می‌داند که هیچ نمی‌داند.
همین ندانستن هم خود عالمی دارد، گاه شیرین و گاه تلخ.

دوست‌ی گم شده‌است؛ دوست‌ی پرواز می‌کند؛ دوست‌ی می‌گرید؛ دوست‌ی هم، می‌جنگد.
دوست‌ی خودش را برایم لوس کرده‌است.

شش سال و شش قطعه دکلمه‌ی ِ عجیب. سالی یکی؛
زمان ِ زیادی است برای بسیار از اتفاق‌ها.

بهترین دوستی‌ها می‌آیند،
آن‌هایی برقرار می‌شوند که از یکدیگر بسیار توقع دارند، اما هرگز به زبان نمی‌آورند. ̂

توی ِ تاکسی نشسته‌ام. پیرمردی کنارم نشسته، خرمالو می‌خورد؛
هیس ِ صدای ِ باد؛ پت‌پت ِ پیروزمندانه‌ی ِ کسی در دوردست.
کاش زندگی دادگاه ِ تجدید ِ نظر نداشت.
اکنون، ... می‌اندیشم.

̂ نقل به مضمون از نویسنده‌ای که دوستش ندارم

Dr. StrangeLove

مردی با چشمان ِ نافذ و دستی گرم، این تمنای ِ زیبا بودن؛
شاید فقط ظاهری شیک داشتن
سبز شدن از عهده‌ی همه‌کس بر می‌آید.

عکس‌های مخوف و ترسناک
روز ِ عجیبی است!

آن فرق ِ بنیادی که میان ِ دانشگاه ِ تهران و دانشگاه‌های ِ دیگر وجود دارد؛
آن‌چنان زیاد است که حضور ِ من را باور ناپذیر می‌کند؛
امروز روز جهانی ِ معماران است.

[اما، ... ] فقط آدم‌های ِ خاصی از توی ِ سیمان ِ سفت، سبز می‌شوند.
سرمای ِ سخت و صف‌های ِ طولانی ِ تاکسی، هنری‌های ِ دوست‌نداشتنی با آن گونه‌های ِ سرخ؛ خواب ِ سر ِ شب.

آفتاب می‌تابید،
اما امروز عصر که به سراغش رفتم کمی سرد بود.
او هم قهر کرده، و من در خورشید گرفتگی ِ عظیمی شناورم.

رنگ‌های ِ آفرینش

ساعت‌های آفتاب و ابرهایی که یک‌راست از بهشت به آسمان ِ من سرازیر شده‌اند.

دیدن ِ عظمت ِ خورشید گرفتگی در قلب ِ آفریقا؛
شش سفیدپوست و محاصره‌ی ِ صدها بلکه هزارها سیاه‌پوست ِ آدم‌خوار که ایستاده‌اند و آسمان را می‌نگرند.
هوا سرد شده، آبشار آرام است؛ جهان می‌میرد.

جهانی پر هیاهو که از برای ِ مرگ ِ لحظه‌ای ِ خورشید خاموش می‌شود.

بر بلندای ِ وجود ِ هر انسانی، پرچمی از رنگ در اهتزاز است؛
بر گروهی آفتاب ِ تابان تابیده، نسیمی خنک می‌وزد؛
بر دیگران باران می‌بارد، برف می‌نشیند.
و انسان‌های ِ خاکستری در حسرت‌اند.

آفتاب برگشت؛
فهمیدم آدمیان همگی یکسان‌اند و چه کوچک‌اند این مخلوقات ِ گونه‌گون.