امروز هرچه گشتم اثری از زیبایی ندیدم.
همهجا میتپد.
زندگی در لابهلای ِ گیاهان ِ خشک ِ بارانخورده ادامه ندارد؛
در کنار ِ جاده ایستادهاند و راه ِ بهسوی برزخ را نشان میدهند.
آدمهای ِ لاغر و آدمهای ِ خپله.
شمارههایی که از آسمان بهجای ِ برفهای دیروزها فرو میریزند،
و ناچار از آدمهایی که پول ندارند؛
اجازهی ِ حرفزدن صادر نمیشود.
پاهایم در آب شناور است.
پارچههای ِ سبزی را دیدم که با پوست ِ سبزهی ِ پر مو بدجوری همخوانی داشت؛
دخیل بسته بودند به درختان ِ کاجی که همیشه هستند و کسانی که برف ِ رویشان را میتکانند.






