عجایب ِ دنیای ِ مادی
... سیزده، اختلافی که از یک عدد ِ نحس شروع میشود.
هر روز، اتفاق از پس ِ اتفاق
هر روز، یک تلنگر ِ ساده
هر روز، میدانی که در این دنیا هیچ به تو تعلق ندارد.
میخواستم خودکشی کنم. به یاد ِ ساعتهای ِ شادی
عجایب ِ دنیای ِ مادی
... سیزده، اختلافی که از یک عدد ِ نحس شروع میشود.
هر روز، اتفاق از پس ِ اتفاق
هر روز، یک تلنگر ِ ساده
هر روز، میدانی که در این دنیا هیچ به تو تعلق ندارد.
میخواستم خودکشی کنم. به یاد ِ ساعتهای ِ شادی
Scribbled by Bee at 12:51 pm | Permalink 1 comments
Labels: bipolar, Grey, JC, Remembrance
هیچکس نمیخواهد؛ هیچکس را نمیخواهم.
زندگی:
امتداد ِ واژههایی که به خاموشی میانجامند
هر حرکت
و آن بیتفاوتی ِ محض که گویی پس از مدتی جای ِ همهچیز را با هم عوض میکند.
سکون ِ ممتد ِ دنیای ِ پرهیاهوی ِ من
انفجار ِ هرآنچه که صادقانه میپرستی
و سرانجام، اجبار به پذیرفتن ِ واقعیت ِ نبودن ِ یک موجود
از پس ِ چشمانی در سایه؛ چرا هر انسان دروغگو است؟
Scribbled by Bee at 2:51 am | Permalink 3 comments
من و خودم؛
و آنکس که هدیه دادن را دوباره آموختم.
من و دیوارها؛
و لحظاتی پیشقدم شدن ِ ناخواسته
خواندن ِ کلماتی از اعماق ِ وجود
بنگ...
یک اتفاق و درهای ِ جایی که گویی برای مدتی طولانی بستهشدهاند...
به در میکوبم، میخواهم دوباره امتحان کنم...
بنگ...
انفجاری از درون...
و آگاهی ِ من از توجه به مخلوقی که روزی نبود؛
و من... که دوباره من شدم.
آنگاه که بودن یا نبودن مسئلهای نیست
Scribbled by Bee at 5:34 am | Permalink 1 comments
Labels: brightness, cry, Dream, encounter, friend, JC, Light, love, me, Shining, vision
چراغهای ِ قرمز که میگذرند،
لبخندی معصومانه و مرموز؛
و ...
برو.
آن روزی که گوشهایم کر میشوند
چشمهایم نمیبینند
دستی برای لمسکردن برایم باقینمانده
آن روز تمام ِ این دستورهای ِ رفتن را جمع خواهم کرد.
یکی بر روی ِ دیگری
آن روز، من:
میروم.
Scribbled by Bee at 12:41 am | Permalink 0 comments
آنچه دیدم، هرچه شنیدم... تازگیها میبویم.
صدای ِ تعلیقی شیرین که در گوشم طنینافکن است،
نگاهی مات و تقلا برای ِ فرار از پشت ِ شیشهها.
صدای ِ تیک تاک ِ ساعتی که زمان را نمیشمرد
و تازگیها که زمان فرار نمیکند.
روزها از پس ِ هم، آنقدر زیاد که غصهی ِ کمآوردنشان را نمیخورم.
یادآوری ِ گذشته، آینده، و امان از زمان ِ حال
لبخندی که بر لب میماند؛
لبخندی از رضایت
لبخندی برای ِ شنیدن
لبخندی از سر ِ کنجکاوی برای ِ دانستن ِ آنچه خوب میدانی
و نگاه به چهرهی ِ معصومی که در خواب، لبخند بر لب دارد.
^ کتاب ِ دوم از رمان ِ "در جستوجوی ِ زمان ِ از دسترفته" مارسل پروست
Scribbled by Bee at 4:17 am | Permalink 2 comments
از زمانهای ِ دور، از جاهای ِ نزدیک، از هرچه که آشنایی دارد،
از هر آنجا که بو خواهد آمد.
در مرکز ِ توجه ِ آدمیان
در امتداد ِ لبخندهای ِ فرشتگان ِ بالای ِ ابر.
هر آنچه پرنده، پرواز ِ در دوردست
زیبایی ِ شبهای ِ هوشیاری
و حکایتهای ِ تکراری ِ چسبیدن و ول نکردن.
Scribbled by Bee at 1:49 pm | Permalink 1 comments
کوهها همیشه هستند، خورشید غروب خواهد کرد.
[نور ِ طلا که از پشت ِ کوهها میپاشد، خاک ِ سپید، همهجا سبز، تک درختی ایستاده و کارگری که هر روز بر پای ِ درخت میگرید.]
اجسام از آنچه در آیینه می بینیم به ما نزدیکترند.
عروسکی دیدم در میان ِ آتش، گویی مانده بود تا مرگ کودکان را به رخ بکشد.
Scribbled by Bee at 7:12 pm | Permalink 1 comments