Saturday, 15 September 2007

هر چیز ِ خوبی می‌تونه معمولی هم باشه

یه وقت‌هایی تو زندگی به یه نقطه‌ای می‌رسی که باید برگردی و به پشت ِ سرت نگاه کنی. توی بعضی از این نقطه‌ها می‌بینی کارهایی کردی که کاش نمی‌کردی، حرف‌هایی زدی که کاش نمی‌گفتی، جاهایی بودی که کاش نمی‌بودی ...

بنفش، رنگ ِ مورد ِ علاقه‌ی منه!

تا حالا سیب ِ قرمز دیدی، با این که پوست خیلی قشنگی داره، اما وقتی می‌خوریش هم پوک و هم بی‌مزه ست. سیب ِ سبز فقط یه سیب ِ سبزه، اما خیلی خوشمزه ست! کمی ترش!

اگه یه سیب ِ سبز توی آفتاب بمونه، بعضی جاهاش قرمز می‌شه

من یه آدم کامل و بی‌عیبم واسه همین هم دنبال کسی می‌گردم که کامل و تک باشه

بعضی‌ها نمی‌دونن چی کار می‌کنن، خیلی سخت تصمیم می‌گیرن؛ خودشون هم نمی‌دونن چی می‌خوان!

... می‌خواستم کفش بخرم. یه مغازه‌ی خیلی بزرگ و بی‌نهایت کفش و یک ساعت از وقت ِ من و چند نفر ِ دیگه...

ثانیه‌های آخر: نمی‌دونم کدوم رو می‌خوام، برام فرقی نمی‌کنه!

ولی اون موقع 23 سالم نبود که زندگی برام سخت بشه!

مادرم می‌گه دوستت چه اسم عجیبی داره. چه عجیب که من هم موافقم.

Saturday, 8 September 2007

هر چیزی از یه جایی شروع می‌شه

آقای هخامنشی رو هر روز صبح ساعت 8:55 می‌بینم. موجود ِ زنده‌ای که خیلی شبیه دوست ِ آقای هخامنشی هست، حالا کنار من نشسته. کی یه آرایشگاه ِ خوب می‌شناسه؟

دردی که می‌آد و می‌ره، یه روز اومد و موند، دیگه نرفت، مثل یه وزوز که بعضی وقت‌ها اشک‌آلود بشه. نوشتن درد داره، درد چشم.

صداهایی می‌آد که من ترجیح می‌دم هدفون روی گوش‌هام بذارم.

بیا با هم یه سیب بخوریم، اما سبز نه قرمز.

مردم از من می‌خوان که شعورم رو از دست بدم!

بوق نزنید، راننده خواب است

به دورو برت نگاه می‌کنی. هر چی بیشتر می‌بینی، نگاه می‌کنی، بیشتر می‌بینی آدم‌هایی که از تمام دنیا آرزوی یک هویج ِ فرنگی دارن. یه دور می‌چرخی، می‌بینی کدو‍فرنگی و گوجه‌فرنگی هم هست.

خوب که دقت کنی یه دیوار می‌بینی که جلوش رو یه تابلو نوشته: رنگ خیس است، لطفا احتیاط کنید. می‌ری جلو که مطمئن بشی... .

: اگه دقت کنی، زندگی هم یه چیزی ِ مثل این :

یک نگاه
سلام! چطوری؟ ... خوبی خوشگلم؟
نه!

زندگی من در مرگ ِ غم‌انگیز ِ پسر ِ صدفی گم شده‌است.

پشت یک جعبه انار!

درست در پشت ِ یک کامیون!

Saturday, 1 September 2007

The Boy with Nails in his Eyes

The Boy with Nails in his Eyes

put up his aluminium tree.

It looked pretty strange

because he couldn't really see.

Tuesday, 28 August 2007

When the Days have come!

از صبح، گوش‌هام فقط صدای اطراف رو می‌شنیدن.
گوش چه‌قدر توی تصور من نقش داره، وقتی دیگه نمی‌شنوی، دنیا، نفست،
می‌ری توی شیشه‌ای از مربای سفید

بالای پل ایستاده‌ام. گرم‍ست، همه چیز. چشمم به انتهای پل
کنار ِ خیابان، وقتی همه ریختن وسط و می‌خوان تاکسی‌ها رو از هم بدزدن، چه اتفاقی ممکنه یکی رو به کنار جدول ببره! چه اتفاقی ممکنه نگاه‌های عجیب داشته باشه!

یه دفعه همه جا جشنه! نگاه ِ توی آینه،

آقایون شیرینی میل ندارن!

تو چرا فکر می‌کنی من شعور ندارم!

زندگی کردن شعور لازم داره


می‌آیی یه قهوه بخوریم؟

بعضی وقت‌ها برمی‌گردی ببینی چی نوشتی؟ هر چی می‌خونی و جلو می‌ری، هر چی بیشتر می‌خونی، بیشتر نا امید می‌شی.

منتظر ِ من که نموندی؟

چون دوستت دارم
این رو واست درست کردم، وگرنه من تا حالا واسه هیچکی همچین کاری نکرده بودم

بعضی چیزها از درک و شعور ِ من خارجه!

به بالا نگاه می کنی و چیزهای احمقانه‌ی ِ غیرعادی می‌بینی!

Saturday, 25 August 2007

This is August 25th!


عکس ِ بی‌حجاب!

مردم ادا دارن، اطوار دارن، صدا از خودشون در می‌آرن، حالت‌های عجیب دارن، مسخره نیستن ولی دوست دارن این طوری دیده بشن، درک خیلی از چیزها از حیطه‌ی عقل و شعور من خارجه!

اثرات ِ گندیدگی ست که به چشم دیده می شود.
و دیوانه‌ای موسیقی گوش می‌دهد؛
خامه می‌خورد و غرولند می‌کند.

چرا امروز می‌پرسه مواظب ِ خودم هستم؟
چی شده!

آدم ِ بی‌حجاب رفت.