چراغهای ِ قرمز که میگذرند،
لبخندی معصومانه و مرموز؛
و ...
برو.
آن روزی که گوشهایم کر میشوند
چشمهایم نمیبینند
دستی برای لمسکردن برایم باقینمانده
آن روز تمام ِ این دستورهای ِ رفتن را جمع خواهم کرد.
یکی بر روی ِ دیگری
آن روز، من:
میروم.
چراغهای ِ قرمز که میگذرند،
لبخندی معصومانه و مرموز؛
و ...
برو.
آن روزی که گوشهایم کر میشوند
چشمهایم نمیبینند
دستی برای لمسکردن برایم باقینمانده
آن روز تمام ِ این دستورهای ِ رفتن را جمع خواهم کرد.
یکی بر روی ِ دیگری
آن روز، من:
میروم.
Scribbled by Bee at 12:41 am | Permalink 0 comments
آنچه دیدم، هرچه شنیدم... تازگیها میبویم.
صدای ِ تعلیقی شیرین که در گوشم طنینافکن است،
نگاهی مات و تقلا برای ِ فرار از پشت ِ شیشهها.
صدای ِ تیک تاک ِ ساعتی که زمان را نمیشمرد
و تازگیها که زمان فرار نمیکند.
روزها از پس ِ هم، آنقدر زیاد که غصهی ِ کمآوردنشان را نمیخورم.
یادآوری ِ گذشته، آینده، و امان از زمان ِ حال
لبخندی که بر لب میماند؛
لبخندی از رضایت
لبخندی برای ِ شنیدن
لبخندی از سر ِ کنجکاوی برای ِ دانستن ِ آنچه خوب میدانی
و نگاه به چهرهی ِ معصومی که در خواب، لبخند بر لب دارد.
^ کتاب ِ دوم از رمان ِ "در جستوجوی ِ زمان ِ از دسترفته" مارسل پروست
Scribbled by Bee at 4:17 am | Permalink 2 comments
از زمانهای ِ دور، از جاهای ِ نزدیک، از هرچه که آشنایی دارد،
از هر آنجا که بو خواهد آمد.
در مرکز ِ توجه ِ آدمیان
در امتداد ِ لبخندهای ِ فرشتگان ِ بالای ِ ابر.
هر آنچه پرنده، پرواز ِ در دوردست
زیبایی ِ شبهای ِ هوشیاری
و حکایتهای ِ تکراری ِ چسبیدن و ول نکردن.
Scribbled by Bee at 1:49 pm | Permalink 1 comments
کوهها همیشه هستند، خورشید غروب خواهد کرد.
[نور ِ طلا که از پشت ِ کوهها میپاشد، خاک ِ سپید، همهجا سبز، تک درختی ایستاده و کارگری که هر روز بر پای ِ درخت میگرید.]
اجسام از آنچه در آیینه می بینیم به ما نزدیکترند.
عروسکی دیدم در میان ِ آتش، گویی مانده بود تا مرگ کودکان را به رخ بکشد.
Scribbled by Bee at 7:12 pm | Permalink 1 comments
Scribbled by Bee at 1:23 am | Permalink 1 comments
Labels: bitter, death, friend, Grey, JC, me, sobering, truth
به پایان ِ خیابان مینگرم، جایی که همهچیز تمام میشود.
آنجا که هرکس بیخداحافظی ترکم میکند.
آنگاه که کارگری شب ِ بیپایان را با سکهای سر میکند.
در انتهای ِ جاده، جایی که جهان میپیچد؛
آنجا که هرکس پی ِ زندگیاش را میگیرد.
آنگاه که سردرد و خواب ِ سحرگاهی با هم میآمیزند.
لبخندی از پس ِ دیگری،
حرفهای ِ جدی و نیتهای ِ نیک،
آن زمان است که خواهی دانست
انسان ِ مست، حرفهای ِ بسیاری برای گفتن دارد.
جایی که مالیات وجود ندارد.
Scribbled by Bee at 1:56 am | Permalink 3 comments
چراغهای ِ کمنور ِ سفید که پارک را روشن کردهاند
هوای ِ مرطوب و نمناک ِ یک غروب ِ ابری.
غذاهایی که بوی ِ چمن میدهند
مردمی که فقط به دعوای ِ پسران ِ بستنی فروش فکر میکنند
و بقایای ِ دستمالهای ِ کاغذی ِ مصرف نشده.
در کنارم زنی نشسته که چیزی برای اندیشیدن پیدا نمیکند.
آن دورتر مردی هست که سیگارش افکار را پاک میکند.
و یک گدا، کسی که همواره در فکر ِ راهی جدید برای ِ گذران ِ زندگی است.
و گاهی مهربانی ِ انسانهایی از سرزمین دیگر
این سرگذشت ِ خیارشورهای ِ شستهشدهای بود که انتظار ِ بریدهشدن را میکشیدند.
Scribbled by Bee at 7:57 pm | Permalink 5 comments
Labels: grumpy, Indifference, life