به پایان ِ خیابان مینگرم، جایی که همهچیز تمام میشود.
آنجا که هرکس بیخداحافظی ترکم میکند.
آنگاه که کارگری شب ِ بیپایان را با سکهای سر میکند.
در انتهای ِ جاده، جایی که جهان میپیچد؛
آنجا که هرکس پی ِ زندگیاش را میگیرد.
آنگاه که سردرد و خواب ِ سحرگاهی با هم میآمیزند.
لبخندی از پس ِ دیگری،
حرفهای ِ جدی و نیتهای ِ نیک،
آن زمان است که خواهی دانست
انسان ِ مست، حرفهای ِ بسیاری برای گفتن دارد.
جایی که مالیات وجود ندارد.






